نثر عاشقانه اي از: ( جمشيد اكبرپور جفرودي )
بيا اي عــشق!
مرا با تو حرفي است, آه اي عشق! خسته از سايه ي قفس هستم, آه اي كاش ببارد آفتاب! اي كاش شبي باران از پشتِ اين پنجره عبور كند.
بيا اي عشق! بيا, با گُلِ شقايق و اقاقيا, ديرگاهيست كه در باغِ دلِ من, گُلي از قبيله ي تو نشكفته است.
عـاشقـانـه اي از: سپهر لاهيجي
در وجودِ عاشقـان جـز يـار نيست
عاشقـم بر يـار و هيچ انكار نيست
عـشق چون آيد, گريزد عقل و هوش
كس ميانِ عاشقـان هُشيار نيست ( سپهر لاهيجي )
قـلب وفــادارِ قـو
سعدي, غزل سراي پر آوازه ي ايراني مصراعِ شيريني دارد: " رفتـيّ و نمي شوي فــراموش "
و اكنون؛ قـوها, اين پرندگان زيبا و استثنايي, تا پايان عمر, يك جُفت بيشتر نمي گيرند؛ در صورت مرگ يكي از آن ها, ديگري پيوسته تمام عمرش را به انتظارِ بازگشت بي پايانِ مـحـبوبـش مي گذراند!
رابطه ي آواز خواني با خوشبختي
به باور دكتر هـاوزر, آواز خواندن نه تنها بيانگر شادماني و تندرستي است؛ نيز وسيله يي است كه با آن مي توان خوشبختي را به دست آورد.
وي مي گويد: " آواز خواندن يكي از بهترين ورزش ها براي ريه هاست؛ به ويژه آوازي كه خوب, محكم و معتدل باشد و به گونه ي دسته جمعي خوانده و در فضايي دلپذير و فرح بخش طنين انداز شود. "
***
هفته نامه ي معروف اكونوميست تحقيقي براي كتاب " جهان در سال 2005 " با عنوان " بهترين جا براي زندگي در سال 2005 كجا خواهد بود؟ " انجام داده است كه بر اساس آن: جمهوري ايرلند, بهترين جا براي زندگي معرفي گرديده است و كشورهاي سوئيس و نروژ در رتبه هاي بعدي جاي گرفته اند. علاوه بر درآمد, عوامل ديگري چون: وضعيت بهداشت, آزادي, نرخ بيكاري, زندگي خانوادگي, وضعيت آب و هوايي, ثبات سياسي و امنيت, برابري زن و مرد و زندگي اجتماعي نيز در تعيين برترين كشورهاي جهان در سال 2005, لحاظ شده اند.
در اين فهرست, بدترين كشور براي زندگي, زيمبابوه تعيين شده است.
ده كشور بالاي فهرست:
1- جمهوري ايرلند
2- سوئيس
3- نروژ
4- لوكزامبورگ
5- سوئد
6- استراليا
7- ايسلند
8- ايتاليا
9- دانمارك
10- اسپانيا
به شادي دار دل را تا تواني
كه بفزايد ز شادي زندگاني
در او بيهوده غم خوردن نشايد
از: مثنوي " ويس و رامين " ؛ اسعد گرگاني
روانشناس معاصري به نام دكتر ويكتور فرانكل معتقد است: " اگر زندگاني بشر با رنـج همراه است, پس بايستي براي زنده ماندن, معنايي در رنج كشيدن يافت. "
هماره, زندگاني آدمي دو جنبه ي لــذت ها و رنـج ها را به همراه دارد و اساساً, هيچگاه از مواجهه ي با مشكلات و مصائب در امان نيستيم.
بي ترديد, لذت و شادي و شكست و موفقيت دو قطب يك زندگي سالم و طبيعي به شمار مي روند. بايد به موفقيت و كاميابي خود در هر كاري, اميد و ايمان داشته باشيم و از شكست ها با انگيزه ي پلي به سوي موفقيت و پيروزي, نهايت بهره را بنماييم و غم و اندوه به دل راه ندهيم.
***
" نه, سوفياي من! حتي اگر بخت ستمگر ما را براي هميشه از هم جدا دارد, روح من تنها ترا خواهد جست. خيال تو تنها يار و يگانه مونس جان من خواهد بود. سوفيا, تنها سوفيا از آنِ من است. چه افسوني در اين نام نهفته است. اين نام را بر تن تمامي درختان نقش خواهم بست... "
( به كساني كه قصد ازدواج دارند، خوانش اين اثر جاودانه، قوياً توصيه مي شود. )
***
گُلِ زيبا به پروانه ي آسماني چنين گفت:
" فرار مكن, ببين سرنوشتِ ما چقدر با هم فرق دارد! من در جاي خود مي مانم و تو مي روي. نگاه كن چقدر به يكديگر علاقه منديم! ما دور از آدم ها زندگي مي كنيم. آن قدر به هم شباهت داريم كه مردم مي گويند هر دوي ما " گُـل " هستيم؛ ولي افسوس تو آزادي و من اسـيرِ زمينم. چه سرنوشت وحشتناكي! چقدر دوست داشتم كه مي توانستم پرواز تو را در آسمان ها با نَـفَـسِ خود عطرآگين كنم, ولي تو دور از من به ميان گل هاي ديگر مي گريزي و من بايد در جاي خود بايستم و چرخيدنِ سايه ات را زير پاهايم تماشا كنم. تو مي گريزي و باز مي گردي و عاقبت به جاي ديگري مي روي تا بهتر بدرخشي و براي همين است كه هر روز صبح مرا گريان مي بيني!
آه! براي اين كه عـشق ما پايدار بماند, اي پادشاه ي من! يا تو هم مثل من ريشه بگير, يا مرا هم مثل خودت بال بده. "
***
چه بهتر كه شرح عشق به زبان نيايد, چه خوب تر كه راز محبت, محو و مبهم باشد... دنيا را بايد در مهتاب ديد تا قابل زندگي بشود. واي اگر دوستيِ دوستان را بخواهي زير آفتاب بشكافي, يا اگر بخواهي در عشق, حـدِ فداكاري را بداني! بيچاره آن كه بخواهد بـد و خـوب و اوّل و آخِر زندگي را روشن ببيند!
در بزمِ شب, اگر مهتاب نباشد, چراغ را بپوشان؛ در عيشِ روز, پرده را بكش تا خرده را نبيني, اما اگر بخواهي دايم در خاطر, خوش باشي, شب و روز در دلــت مهتاب بيفروز...
با معشوق در مهتاب زندگي كن و عيب ها را مـبين.
***
براي: كاميار شاپور
روزي ما دوباره كبوترهايِ مان را پيدا خواهيم كرد
و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت.
***
روزي كه كم ترين سرود
بوسه است
و هر انسان
برايِ هر انسان
برادري ست.
روزي كه ديگر درهايِ خانه شان را نمي بندند
قفل
افسانه يي ست
و قلب
براي زنده گي بس است.
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطرِ آخرين حرف دنبالِ سخن نگردي.
روزي كه آهنگِ هر حرف، زنده گي ست
تا من به خاطرِ آخرين شعر رنجِ جُست و جويِ قافيه نبرم.
روزي كه هر لب ترانه يي ست
تا كم ترين سرود، بوسه باشد.
روزي كه تو بيايي، برايِ هميشه بيايي
و مهرباني با زيبايي يكسان شود.
روزي كه ما دوباره براي كبوترهايٍ مان دانه بريزيم...
***
و من آن روز را انتظار مي كشم
حتي روزي
که ديگر
نباشم.
( احمد شاملو )