تبليغاتX
گیلانیکا
گیلان شناسی، ایران شناسی، روانشناسی، اجتماعی، فرهنگ و ادب و هنر، تاریخی، دانستنی ها و...

نقل قول های عاشقانه

منبع: سايت مردمان

با آموختن و به كار بستن اين جمله هاي عاشقانه، مي توانيد در نحوه زندگي خود تغييرات شگرف ايجاد نماييد و به سوي موفقيت گام هاي بلندي برداريد. ادامه

**

 موضوع مرتبط

 فال: تست عشق

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط گيلانيكا  | 

عشق و دوستی

منبع: سايت هشت

يكديگر را دوست بداريد ، اما از عشق زنجير مسازيد
بگذاريد عشق همچون دريايي مواج ميان ساحل هاي جانتان در تموج و اهتزاز باشد
جام هاي يكديگر را پر كنيد اما از يك جام منوشيد
از نان خود به يكديگر هديه دهيد اما هر دو از يك قرص نان تناول مكنيد
با شادماني باهم برقصيد و آواز بخوانيد اما بگذاريد هر يك براي خود تنها باشيد
همچون سيم هاي عود كه هر يك در مقام خود تنها است ، اما همه با هم به يك آهنگ مترنمند
دلهايتان را بهم بسپاريد اما به اسارت يكديگر ندهيد
زيرا تنها دست زندگي است كه مي تواند دلهاي شما را در خود نگاه دارد
در كنار هم بايستيد اما نه بسيار نزديك : از آنكه ستون هاي معبد به جدايي بار بهتر كشند و بلوط و سرو در سايه هم به كمال رويش نرسند
بگذاريد عشق همچون دريايي مواج ميان ساحل هاي جانتان در تموج و اهتزاز باشد
جام هاي يكديگر را پر كنيد اما از يك جام منوشيد
از نان خود به يكديگر هديه دهيد اما هر دو از يك قرص نان تناول مكنيد
با شادماني باهم برقصيد و آواز بخوانيد اما بگذاريد هر يك براي خود تنها باشيد
همچون سيمهاي عود كه هر يك در مقام خود تنها است ، اما همه با هم به يك آهنگ مترنمند
دلهايتان را بهم بسپاريد اما به اسارت يكديگر ندهيد . زيرا تنها دست زندگي است كه مي تواند دلهاي شما را در خود نگاه دارد
در كنار هم بايستيد اما نه بسيار نزديك : از آنكه ستون هاي معبد به جدايي بار بهتر كشند ، و بلوط و سرو در سايه هم به كمال رويش نرسند.

**

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط گيلانيكا  | 

چند تست روانشناسی

سايت: راه زندگي

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط گيلانيكا  | 

مشكلات زنان ايران و ازدواج های سنتی و مدرن

 

در امر ازدواج مشكل زنان چندين برابر مردان است. هنوز "بكارت" يك مساله ي  مهم و حل نشده براي زنان هست. به همين دليل زنان نمي تواند رابطه جنسی آزاد و بدون دغدغه داشته باشند و اين مسئله باعث ميشه كه زنان نتوانند انتخابي با عقل و فكر داشته باشند و اگر بخواهند كه زندگي آيده آل و طبق عقيده و آرمان خود برپا كنند باز هم مسئله بكارت مشكل اساسي آنها خواهد بود زيرا همچنان نيمي از مردان و زنان ما به شكل سنتي فكر مي كنند و هنوز هم هستند خانواده هايي كه به شكل سنتي ازدواج مي كنند و همچنين آداب و سنن حاكم بر جامعه باعث ازدواج زنان در سنين پايين تر مي شود و از طرف ديگر...

متن كامل

**

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط گيلانيكا  | 

زنجير عشق

منبع: مجله الكترونيكي كلوب

يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:' من چقدر بايد بپردازم؟' و او به زن چنين گفت: ' شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!' چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. . او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در يادداشت چنين نوشته بود:' شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!'. همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :'دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه.'

فرستنده : خديجه خوشمهر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط گيلانيكا  | 

در روز جهانی جوانان، شش هزار جوان به ايدز مبتلا شدند!

امروز بيستم تيرماه، برابر با يازدهم جولاى، روز جهانی جوانان نام گذارى شده است.

مدير اجرايي صندوق جمعيت ملل متحد در پيــامي به مناسبت روز جهاني جوانان اعلام داشت: روزانه، شش هزار جوان به بيمارى ايدز مبتلا مي شوند.

مدير اجرايي صندوق جمعيت ملل همچنين اذعان داشت: بيش از 500 ميليون جوان بين 15 تا 24 سال با مبلغ كمتر از دو دلار زندگي مي كنند. 96 ميليون زن جوان در كشورها مدير اجرايي صندوق جمعيت ملل در حال توسعه، خواندن و نوشتن نمي دانند و سرانجام، سالانه 14 ميليون دختر جوان بين 15 تا 19 سال، مادر مي شوند!

**

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط گيلانيكا  | 

 

داستان كوتاه

من عاشق آدم های پولدارم /  سيامک گلشيری

انگشت‌ اشاره‌اش‌ را فشار داد روي‌ دكمة سياه‌رنگ‌ روي‌ دستگيره‌. شيشة سمت‌ راست‌ ماشين‌ كه‌ تا نيمه‌ پايين‌ رفت‌، انگشتش‌ را برداشت‌. سرش‌ را برد طرف‌ شيشه‌. به‌ مردي‌ كه‌ نشسته‌ بود پشت ‌فرمان‌ بي‌ ام‌ وي‌ انگوري‌رنگ‌، گفت‌: «شما دارين‌ مي‌رين‌؟»
مرد نگاهش‌ كرد. گفت‌: «تازه‌ اومده ام‌.»
و لبخند زد. مرد دكمة‌ مستطيل‌شكل‌ را فشار داد و شيشه‌ بالا رفت‌. به‌ اطراف‌ نگاه‌ كرد. آن‌طرف‌ خيابان‌، مقابل‌ پارك‌، كيپ‌تاكيپ ‌ماشين‌ پارك‌ شده‌ بود. برگشت و چشمش‌ به‌ پژوي‌ جي‌ ال‌ اكس‌ نقره‌اي‌رنگي‌ افتاد كه‌ درست‌ پشت‌ ماشينش‌ پارك‌ كرده‌ بود. زني‌ درسمت‌ راست‌ را باز كرد، پياده‌ شد و رفت‌ توي‌ پياده‌رو. پشت‌ چند نفري‌ كه‌ توي‌ صف‌ بستني‌فروشي‌ بودند، ايستاد. مرد باز به‌ اطراف ‌نگاه‌ كرد، به‌ ماشين‌هايي‌ كه‌ داشتند توي‌ آن‌ خيابان‌ شلوغ‌، پشت‌ سر هم‌ و آرام‌، حركت‌ مي‌كردند. گذاشت‌ توي‌ دنده‌ و حركت‌ كرد. كمي‌جلوتر، سر كوچه‌اي‌، نگه‌ داشت‌ و توي‌ كوچه‌ را نگاه‌ كرد. همه ‌جا پراز ماشين‌ بود. توي‌ آينة‌ وسط شيشة‌ جلو نگاهي‌ به‌ خودش‌ انداخت‌؛ به‌ ته‌ريش‌ و گونه‌هاي‌ سفيدش‌. با نوك‌ انگشت‌ وسط، عينكش‌ را بالا داد و حركت‌ كرد. رفت‌ توي‌ صف‌ ماشين‌هايي‌ كه‌ داشتند آرام‌ به‌سمت‌ چهارراه‌ پارك‌وي‌ حركت‌ مي‌كردند. كمي‌ به‌ راست‌ خم‌ شد. درحالي‌ كه‌ نگاهش‌ به‌ جلو بود، دست‌ كرد توي‌ داشبرد و كيف‌ سي‌دي ‌را بيرون‌ آورد. زيپش‌ را باز كرد و منتظر شد تا صف‌ ماشين‌ها از حركت ‌باز ايستاد. يكي‌يكي‌ سي‌دي‌ها را نگاه‌ كرد. سي‌دي‌ را كه‌ رويش‌ نوشته ‌بود گلچين‌ خارجي‌، بيرون‌ كشيد. كيف‌ را برگرداند توي‌ داشبرد و سي‌دي‌ را فرو كرد توي‌ پخش‌ نقره‌اي‌رنگ‌. داشت‌ به‌ صفحة ‌سبزرنگ‌، كه‌ كلمة‌ READ رويش‌ خاموش‌ و روشن‌ مي‌شد، نگاه ‌مي‌كرد كه‌ صداي‌ بوقي‌ شنيد. به‌ جلو نگاه‌ كرد. ماشين‌ جلويي‌ بيست ‌متري‌ دور شده‌ بود. زد توي‌ دنده‌ و حركت‌ كرد. كمي‌ بعد صداي‌آهنگ‌ ملايمي‌ از بلندگوها بلند شد. هر دو دستش‌ را گذاشت‌ روي ‌فرمان‌ و به‌ ماشين‌هايي‌ نگاه‌ كرد كه‌ داشتند از لاين‌ كناري‌، از طرف‌چهارراه‌، پايين‌ مي‌آمدند. كمي‌ جلوتر باز صف‌ ماشين‌ها متوقف‌ شد. ماشين‌هاي‌ لاين‌ كناري‌ هم‌ ديگر حركت‌ نمي‌كردند. مرد چشمش‌ به ‌چند نفري‌ افتاد كه‌ توي‌ پياده‌رو، مقابل‌ يك‌ همبرگرفروشي‌، ايستاده ‌بودند. چند نفري‌ هم‌ روي‌ جدول‌ كنار باغچه‌ مقابل‌ همبرگرفروشي ‌نشسته‌ بودند و داشتند همبرگر مي‌خوردند. مرد احساس‌ كرد بوي ‌همبرگر به‌ مشامش‌ خورد، بوي‌ همبرگر با خيارشور و گوجة‌ تازه‌. شيشة‌ طرف‌ راست‌ را يكي‌ دو سانتي‌ پايين‌ كشيد. داشت‌ صداي ‌آهنگ‌ را زياد مي‌كرد كه‌ ماشين‌ها راه‌ افتادند. پشت‌ سرشان‌ حركت‌ كرد. به‌ دو طرف نگاه‌ كرد، جايي‌ كه‌ ماشين‌ها پشت‌ سر هم‌ پارك‌ كرده بودند. منتظر بود چشمش‌ به‌ جاي‌ پاركي‌ بيفتد، اما حتي‌ يك‌ جا خالي ‌نبود. فكر كرد توي‌ كوچه‌ها هم‌ نمي‌تواند جايي‌ پيدا كند. با خودش گفت‌ چهارراه‌ پارك‌وي‌ دور مي‌زند و همين‌ مسير را برمي‌گردد تا بالاخره جايي پيدا كند. هوس‌ كرده‌ بود برود سراغ‌ همان همبرگرفروشي‌. هنوز بوي‌ گوشت‌ و خيارشور و گوجة تازه‌ توي دماغش‌ بود. چشمش‌ به‌ چراغ‌هاي‌ نارنجي‌رنگ‌ روي‌ پل‌ پارك‌وي افتاد. ماشين‌ها داشتند آرام‌، در دو خط موازي‌، به‌ سمت‌ بالا حركت مي‌كردند. كمي‌ بعد، نزديك‌ چهارراه‌، باز همة ماشين‌ها متوقف‌ شدند. مرد صداي ممتد بوق‌ ماشين‌ها را شنيد و متوجه‌ چند نفري توي‌ ماشين‌ بغلي‌ شد كه‌ زل‌ زده‌ بودند به‌ او. شيشه‌اش‌ را كشيد بالا و صداي پخش‌ را كم‌ كرد. ماشين‌ها همان‌طور پشت‌ سر هم‌ ايستاده ‌بودند و بوق‌ مي‌زدند. چشمش‌ به‌ چند نفري‌ افتاد كه‌ نزديك‌ پل‌، ازماشين‌هاي‌شان‌ پياده‌ شده‌ بودند. با خودش‌ گفت‌ حتمأ تصادف‌ شده‌. فكر كرد حالا حالاها بايد اينجا بايستد و منتظر بشود تا بالاخره ‌يكي‌شان‌ كوتاه‌ بيايد و راه‌ بيفتد. شايد هم‌ بايد صبر مي‌كردند تا پليس ‌مي‌آمد. اما چند لحظه‌ بعد، وقتي‌ هنوز نگاهش‌ به‌ آن‌ چند نفر بود، سيل‌ ماشين‌ها حركت‌ كرد. كشيد كنار و از راهي‌ كه‌ باز شده‌ بود، به‌سرعت‌ حركت‌ كرد. به‌ چهارراه‌ كه‌ رسيد، دوباره‌ ماشين‌ها متوقف‌ شدند و صداي‌ بوق‌ها بلند شد. چشمش‌ به‌ دختري‌ افتاد كه‌ باراني‌ كرم‌رنگ‌ بلندي‌ به‌ تن‌ داشت‌ و كنار خيابان‌ ايستاده‌ بود. چند دختر و پسر ديگر، كمي‌ جلوتر از او، ايستاده‌ بودند. مرد به‌ بالاي‌ چهارراه‌ نگاه ‌كرد، به‌ آن‌طرف‌ پل‌ كه‌ ماشين‌ها، بدون‌ هيچ‌ فاصله‌اي‌، پشت‌به‌پشت‌ هم‌ ايستاده‌ بودند و تكان‌ نمي‌خوردند. فقط صداي‌ بوق‌ بود كه‌ شنيده ‌مي‌شد با بوي‌ دود كه‌ همة‌ فضا را پر كرده‌ بود. بالاخره‌ ماشين‌ها حركت‌ كردند. مرد پيچيد به‌ راست‌ و دوباره‌ چشمش‌ به‌ دختر افتاد كه ‌زل‌ زده‌ بود به‌ او. كنار خيابان‌، جلوتر از جوان‌ها، زد روي‌ ترمز و توي ‌آينه‌ را نگاه‌ كرد. دختر برگشته‌ بود و داشت‌ نگاهش‌ مي‌كرد. خواست ‌با دست‌ اشاره‌ كند، اما همان‌طور خيره‌ شده‌ بود به‌ او. دختر لحظه‌اي ‌برگشت‌ و به‌ چهارراه‌ نگاه‌ كرد و باز سر چرخاند. مرد هنوز داشت ‌نگاهش‌ مي‌كرد. هر دو فقط خيره‌ شده‌ بودند به‌ هم‌. كمي‌ بعد مرد برگشت‌. دست‌هايش‌ را گذاشت‌ روي‌ فرمان‌ و به‌ جلو نگاه‌ كرد. خوشحال‌ بود از اينكه‌ به‌ آن‌ خيابان‌ شلوغ‌ برنگشته‌. توي‌ آينه‌ را نگاه‌ كرد و چشمش‌ به‌ دختر افتاد كه‌ داشت‌ به‌ ماشين‌ نزديك‌ مي‌شد. وقتي ‌از جلو جوان‌ها رد مي‌شد، مرد شيشة‌ سمت‌ راست‌ را تا آخر پايين ‌كشيد. صبر كرد تا دختر برسد كنار ماشين‌. صداي‌ پخش‌ را كم‌ كرد و برگشت‌. دختر آهسته‌، در حالي‌ كه‌ نگاهش ‌ به‌ مرد بود، به‌ ماشين ‌نزديك‌ شد و كنار در جلو ايستاد. سر خم‌ كرد. گفت‌: «براي‌ من‌وايسادين‌ يا اونها؟»
با سر به‌ جوان‌هايي‌ اشاره‌ كرد كه‌ كنار خيابان‌ ايستاده‌ بودند و لبخند زد. مرد گفت‌: «سوار شو.»
دختر در را باز كرد و سوار شد. مرد، بي‌آنكه‌ نگاهش‌ كند، زد توي‌ دنده‌ و حركت‌ كرد. زل‌ زده‌ بود به‌ جلو و داشت‌ توي‌ ذهنش‌ دنبال ‌جمله‌اي‌ مي‌گشت‌ تا حرفي‌ بزند. دختر گفت‌: «اولش‌ فكر كردم‌ واسه ‌اونها نگه‌ داشتين‌.»
مرد لحظه‌اي‌ نگاهش‌ كرد. گلويش‌ خشك‌ شده‌ بود. گفت‌: «معلوم ‌بود واسه‌ شماس‌.»
آب‌ دهانش‌ را قورت‌ داد. دختر انگشتش‌ را روي‌ دكمة‌ سياه‌رنگ ‌دستگيره‌ فشار داد و شيشة‌ سمت‌ راست‌ پايين‌ رفت‌. به‌ داشبرد نگاه ‌كرد و بعد به‌ مرد. گفت‌: «خيلي‌ ماشين‌ خوشگلي‌ دارين‌.»
مرد گفت‌: «جدي‌؟»
«
آره‌، خيلي‌ خوشگله‌. از اون‌ دور برق‌ مي‌زد.»
مرد گفت‌: «كجا مي‌رفتين‌؟»
دختر گفت‌: «خونه‌. تا همين‌ حالا كلاس‌ داشتيم‌.»
مرد گفت‌: «دانشجويين‌؟»
دختر سر تكان‌ داد و لبخند زد. گفت‌: «يه‌ همچين‌ چيزي‌.»
دستش‌ را برد طرف‌ پخش‌ نقره‌اي‌رنگ‌ و دكمه‌اي‌ را فشار داد و صداي‌ آهنگ‌ قطع‌ شد. گفت‌: «چي‌ شد؟»
«
خاموشش‌ كردين‌.»
«
نمي‌خواستم‌ خاموشش‌ كنم‌. مي‌خواستم‌ صداشو زياد كنم‌.»
مرد دكمة كوچك‌ مستطيل‌شكل‌ سمت‌ چپ‌ را فشار داد و پخش ‌دوباره‌ روشن‌ شد. گفت‌: «دكمة صداش‌ اينه‌.»
با انگشت‌ دكمة‌ نقره‌اي‌رنگ‌ سمت‌ راست‌ را فشار داد و صداي ‌آهنگ‌ بلند شد. دختر گفت‌: «بلندترش‌ كنين‌.»
مرد باز انگشتش‌ را روي‌ دكمة‌ نقره‌اي‌رنگ‌ فشار داد. صداي‌ آهنگ ‌باز هم‌ بلندتر شد. دختر تكيه‌ داد به‌ صندلي‌ و آرنجش‌ را گذاشت‌ لب ‌شيشه‌. خيره‌ شده‌ بود به‌ جلو. مرد لحظه‌اي‌ نگاهش‌ كرد. به‌ ابروي ‌كشيده‌اش‌ نگاه‌ كرد و چشم‌ درشتش‌ كه‌ خيره‌ به‌ جلو مانده‌ بود؛ به‌هيكل‌ نحيفش‌ كه‌ روي‌ آن‌ صندلي‌ بزرگ‌، به‌ عروسك‌ مي‌مانست‌. كيفش‌ را گذاشته‌ بود روي‌ پايش‌ و انگشت‌هاي‌ كوچك‌ دست‌ چپش‌، بندهاي‌ آن‌ را محكم‌ نگه‌ داشته‌ بودند. طوري‌ نشسته‌ بود انگار سال‌هاست‌ همديگر را مي‌شناسند.
آهنگ‌ كه‌ تمام‌ شد، هنوز هر دوشان‌ ساكت‌ بودند. آهنگ‌ بعدي‌ كه ‌شروع‌ شد، مرد بلند گفت‌: «تو داشبرد پر از سي‌دي‌يه‌.»
دختر گفت‌: «چي‌؟»
مرد گفت‌: «تو داشبرد.» با دست‌ به‌ داشبرد اشاره‌ كرد. بلند گفت‌: «توش‌ پر از سي‌دي‌يه‌.»
دختر صداي‌ آهنگ‌ را كم‌ كرد. گفت‌: «اينجا؟»
در داشبرد را باز كرد و كيف‌ سي‌دي‌ را بيرون‌ آورد. زيپش‌ را كشيد و بعد شروع‌ كرد به‌ خواندن‌ نوشته‌هاي‌ روي‌ سي‌دي‌ها. گفت‌: «خيلي ‌فوق‌العاده‌س‌. هر چي‌ بخواي‌، اينجا هست‌.»
يكي‌يكي‌ به‌دقت‌ سي‌دي‌ها را نگاه‌ كرد و بعد از ميان‌شان‌ يك ‌سي‌دي‌ بيرون‌ آورد. گفت‌: «من‌ عاشق‌ جيپ‌سي‌كينگزام‌.»
مرد سي‌دي‌ توي‌ پخش‌ را بيرون‌ آورد و سي‌دي‌ جيپ‌سي‌كينگز را گذاشت‌. آهنگ‌ كه‌ شروع‌ شد، دختر گفت‌: «خيلي‌ كيف‌ مي‌ده‌ آدم ‌بشينه‌ پشت‌ اين‌ ماشينو و تو اين‌ اتوبان‌ از كنار بقية‌ ماشين‌ها رد بشه‌ و جيپ‌سي‌كينگز گوش‌ بده‌.»
نگاهش‌ به‌ مرد بود. مرد گفت‌: «آره‌.»
دختر گفت‌: «يه‌ چيزي‌ رو مي‌دونين‌؟»
مرد گفت‌: «چي‌ رو؟»
«
من‌ عاشق‌ ماشين‌هاي‌ شيك‌ و مدل‌بالام‌. عاشق‌ رستوران‌هاي ‌درجه‌ يك‌ بالاي‌ شهرم‌. عاشق‌ بهترين‌ غذاهام‌. عاشق‌ مسافرتم‌. عاشق ‌اينم‌ كه‌ برم‌ تو يه‌ ويلاي‌ بزرگ‌ نزديك‌ دريا تو رامسر.»
مرد لبخند زد. گفت‌: «حالا چرا رامسر؟»
«
چون‌ عاشق‌ اونجام‌. عاشق‌ اينم‌ كه‌ وقتي‌ دريا طوفاني‌يه‌، تو ساحلش‌ قدم‌ بزنم‌ و صدف‌ جمع‌ كنم‌. رامسر كه‌ رفته‌ين‌؟»
مرد سر تكان‌ داد. نگاهش‌ به‌ جلو بود. دختر گفت‌: «عاشق‌ اينم‌ كه‌ يه‌ ويلاي‌ بزرگ‌ تو اون‌ خيابون‌ نزديك‌ ساحلش‌ داشته‌ باشم‌. از اون ‌ويلاهايي‌ كه‌ از تو بالكنش‌، دريا پيداس‌. صبح‌ زود پاشي‌ بري‌ تو ساحل‌ و تموم‌ ساحلو قدم‌ بزني‌. بعدش‌ هم‌ برگردي‌ تو ويلا، يه‌صبحانة‌ مفصل‌ بخوري‌ و دوباره‌ بخوابي‌. تا لنگ‌ ظهر بخوابي‌. بعدش ‌هم‌ پا شي‌ ناهار بخوري‌ با يه‌ عالم‌ بستني‌ توت‌فرنگي‌. بعد تا عصر بشيني‌ فيلم‌ ببيني‌ و موسيقي‌ گوش‌ بدي‌. عصر هم‌ بزني‌ بيرون‌. فكرشو بكنين‌.»
به‌ مرد نگاه‌ كرد. منتظر بود چيزي‌ بگويد. مرد همان‌طور زل‌ زده ‌بود به‌ جلو. دختر گفت‌: «يه‌ چيزي‌ رو مي‌دونين‌؟»
مرد گفت‌: «چي‌ رو؟»
«
من‌ عاشق‌ آدم‌هاي‌ پولدارم‌. جدي‌ مي‌گم‌. عاشق‌ آدم‌هاي ‌پولدارم‌. وقتي‌ مي‌شينم‌ تو يه‌ همچين‌ ماشيني‌، خيلي‌ احساس‌ خوبي ‌بهم‌ دست‌ مي‌ده‌. فكر مي‌كنم‌ همة‌ اينها مال‌ خودمه‌. نمي‌دونم‌ چرا، ولي‌ يه‌ همچين‌ احساسي‌ دارم‌. فكر مي‌كنم‌ هر چي‌ تو اين‌ دنياس‌، مال‌منه‌.» بعد گفت‌: «شما بايد از اون‌ پولدارها باشين‌.»
مرد لبخند زد. دختر گفت‌: «ديدين‌ گفتم‌. از اون‌ پولدارهايين‌.»
مرد گفت‌: «نه‌ اون‌قدرها.»
«
دروغ‌ مي‌گين‌. قيافه‌تون‌ داد مي‌زنه‌ پولدارين‌. آدم‌هاي‌ پولدار قيافه‌شون‌ با آدم‌هاي‌ معمولي‌ فرق‌ مي‌كنه‌.»
مرد گفت‌: «چه‌ فرقي‌؟»
«
جدي‌ مي‌گم‌. فرق‌ مي‌كنه‌. آدم‌هاي‌ پولدار از ده‌ فرسخي‌ داد مي‌زنه‌ پولدارن‌.»
مرد چيزي‌ نگفت‌. فقط صداي‌ پخش‌ را كم‌ كرد. دختر گفت‌: «شرط مي‌بندم‌ يه‌ شركتي‌ چيزي‌ دارين‌.»
مرد دوباره‌ لبخند زد. دختر گفت‌: «نگفتم‌. نگفتم‌. شركت‌ دارين‌؟»
مرد گفت‌: «نه‌ اون‌طوري‌ كه‌ فكر مي‌كني‌.»
«
ولي‌ شركت‌ دارين‌. نه‌؟ درست‌ مي‌گم‌؟»
مرد به‌ دختر نگاه‌ كرد و سر تكان‌ داد. گفت‌: «شريكم‌.»
دختر گفت‌: «مي‌خواي‌ بگم‌ چه‌ شركتي‌ داري‌؟»
مرد گفت‌: «بگو.»
دختر دستش‌ را گذاشت‌ روي‌ داشبرد و به‌ جلو نگاه‌ كرد. داشت ‌فكر مي‌كرد. زل‌ زده‌ بود به‌ جلو. يكدفعه‌ سرش‌ را چرخاند طرف‌ مرد. گفت‌: «شركت‌ لوازم‌ كامپيوتري‌ ... يا پزشكي‌.»
مرد گفت‌: «اينو ديگه‌ اشتباه‌ كردي‌.»
دختر گفت‌: «صبر كن‌.»
دوباره‌ به‌ جلو نگاه‌ كرد. بعد گفت‌: «خودت‌ بگو.»
مرد گفت‌: «لوازم‌ كشاورزي‌، آبياري‌.»
دختر گفت‌: «ولي‌ درست‌ گفتم‌ كه‌ شركت‌ داري‌.»
مرد سر تكان‌ داد. گفت‌: «مي‌خوام‌ يه‌ پيشنهادي‌ بهت‌ بكنم‌.»
دختر نگاهش‌ كرد، طوري‌ كه‌ انگار حواسش‌ جاي‌ ديگر است‌. مرد گفت‌: «قبل‌ از اينكه‌ سوارت‌ كنم‌، داشتم‌ مي‌رفتم‌ همبرگر بخورم‌. اگه‌ دوست‌ داشته‌ باشي‌، مي‌تونيم‌ با هم‌ بريم‌ تو يكي‌ از اون‌ رستوران‌هاي ‌درجه‌ يك‌ كه‌ گفتي‌ و دو تا پيتزا مخصوص‌ سفارش‌ بديم‌.»
دختر گفت‌: «حالا چرا پيتزا؟»
مرد گفت‌: «من‌ عاشق‌ پيتزام‌.»
دختر گفت‌: «مي‌دوني‌ من‌ الان‌ هوس‌ چي‌ كرده‌م‌؟»
مرد گفت‌: «هوس‌ چي‌؟»
«
يه‌ ساندويچ‌ گندة‌ رست‌بيف‌ با يه‌ ليوان‌ بزرگ‌ فانتا.»
مرد گفت‌: «جايي‌ رو سراغ‌ داري‌؟»
دختر به‌ جلو نگاه‌ كرد. تكيه‌ داد به‌ صندلي‌. مرد گفت‌: «بعدش‌ هرجا خواستي‌، مي‌رسونمت‌.»
دختر گفت‌: «اول‌ بايد بريم‌ من‌ به‌ خونه‌ بگم‌.»
مرد گفت‌: «كجا برم‌؟»
«
از اون‌ بريدگي‌، بپيچ‌ تو صدر.»
مرد كمي‌ جلوتر، پيچيد توي‌ اتوبان‌ صدر. داشت‌ آهسته‌ حركت ‌مي‌كرد. پل‌ روي‌ خيابان‌ شريعتي‌ را كه‌ رد كرد، دختر گفت‌ بپيچد توي ‌يكي‌ از خيابان‌هاي‌ سمت‌ راست‌. مرد راهنما زد و آهسته‌ پيچيد. گفت‌: «تا حالا هيچوقت‌ تو اون‌ رستوران‌هاي‌ طبقة‌ آخر پاساژمیلاد نور رفته‌ي‌؟ غذاهاش‌ حرف‌ نداره‌. فكر كنم‌ از اون‌ جاهايي‌يه‌ كه‌ تو عاشقشي‌.»
دختر گفت‌: «يه‌ بار رفته‌م‌.»
كيفش‌ را باز كرد و آينة‌ كوچكي‌ بيرون‌ آورد. گفت‌: «چراغو روشن‌ مي‌كني‌؟»
مرد چراغ‌ جلو سقف‌ را روشن‌ كرد. دختر سر خم‌ كرد و خودش‌ را توي‌ آينة‌ كوچك‌ نگاه‌ كرد. مرد گفت‌: «من‌ بعضي‌وقت‌ها مي‌رم‌ اونجا. خوشم‌ مي‌آد تو راهروهاش‌ قدم‌ بزنم‌ و به‌ ويترين‌ها نگاه‌ كنم‌.»
دختر، بي‌آنكه‌ سر بلند كند، گفت‌: «تنها مي‌ري‌ اونجا؟»
«
بعضي‌وقت‌ها دوست‌هام‌ هم‌ هستن‌. هر موقع‌ وقت‌ كنيم‌ مي‌ريم‌.»
دختر روژ صورتي‌رنگي‌ را كه‌ از كيفش‌ درآورده‌ بود، به‌ لب‌هايش ‌ماليد. هنوز داشت‌ خودش را توي‌ آينه‌ نگاه‌ مي‌كرد. مرد گفت‌: «موافقي‌ بريم‌ اونجا؟»
دختر سرش‌ را بالا آورد. با انگشت‌ به‌ خياباني‌ سمت‌ چپ‌ اشاره ‌كرد. مرد پيچيد توي‌ خيابان‌. دختر گفت‌: «اونجا رست‌بيف‌ هم‌ پيدا مي‌شه‌؟»
مرد گفت‌: «نمي‌دونم‌. شايد. ولي‌ مي‌دونم‌ پيتزاهاش‌ حرف‌ نداره‌.»
لبخند زد. دختر گفت‌: «منم‌ يه‌ جاي‌ عالي‌ همين‌ نزديكي‌ها سراغ‌ دارم‌.»
مرد گفت‌: «جدي‌؟»
دختر سر تكان‌ داد. آينه‌ را با روژ گذاشت‌ توي‌ كيفش‌. گفت‌: «اگه ‌بياي‌، ديگه‌ ول‌ نمي‌كني‌. خيلي‌وقت‌ها هم‌ همين‌ آهنگ‌هاي‌ جيپ‌سي‌كينگزو مي‌ذارن‌. خيلي‌ جاي دنجي‌يه‌.»
مرد گفت‌: «پس‌ بريم‌ همون‌جا.»
دختر گفت‌: «همين‌جاس‌.»
با دست‌ به‌ پياده‌رو اشاره‌ كرد. مرد كنار خيابان‌ پارك‌ كرد. دختر گفت‌: «پيتزاهاش‌ هم‌ حرف‌ نداره‌.»
مرد گفت‌: «من‌ هم‌ هوس‌ كرده‌م‌ رست‌بيف‌ بخورم‌.»
دختر خنديد. گفت‌: «تا مانتومو عوض‌ مي‌كنم‌، دور بزن‌.»
مرد سر تكان‌ داد. دختر در را باز كرد. داشت‌ پياده‌ مي‌شد كه‌ مرد گفت‌: «من‌ هنوز اسم‌تو نمي‌دونم‌.»
دختر در ماشين‌ را به‌ هم‌ زد. دستش‌ را گذاشت‌ لب‌ شيشه‌ و سر خم‌ كرد. گفت‌: «فرزانه‌.»
مرد گفت‌: «منم‌ نويدم‌.»
دختر گفت‌: «من‌ الان برمي‌گردم‌.»
دستش‌ را از لب‌ پنجره‌ برداشت‌ و با عجله‌ رفت‌ توي‌ كوچة باريك ‌و تاريكي‌ كه‌ كمي‌ جلوتر بود. مرد دور زد و كنار خيابان‌ نگه‌ داشت‌. ماشين‌ را خاموش‌ نكرد. شيشة‌ سمت‌ راست‌ را بالا داد و صداي ‌آهنگ‌ را زياد كرد. هر از گاهي‌ به‌ كوچة‌ تاريك‌ نگاه‌ مي‌كرد و منتظر بود دختر را ببيند كه‌ از كوچه‌ بيرون‌ مي‌آيد. كمي‌ بعد ماشين‌ را خاموش ‌كرد و صداي‌ آهنگ‌ قطع‌ شد. توي‌ آينه‌ نگاهي‌ به‌ خودش‌ انداخت‌. به ‌ته‌ريشش‌ دست‌ كشيد و با خودش‌ گفت‌ كاش‌ تنبلي‌ نكرده‌ بود و ريشش‌ را زده‌ بود. عينكش‌ را بالا داد و باز به‌ كوچه‌ نگاه‌ كرد. به ‌پنجره‌هاي‌ خانه‌هاي‌ آن‌طرف‌ خيابان‌ نگاه‌ كرد و متوجه‌ باد شد كه‌داشت‌ شدت‌ مي‌گرفت‌. چشمش‌ به‌ برگ‌هاي‌ زردي‌ افتاد كه‌ كنار جدول‌ها ريخته‌ بود. از ماشين‌ پياده‌ شد. تكيه‌ داد به‌ در و به‌ صداي‌ باد گوش‌ داد كه‌ لاي‌ برگ‌ها مي‌پيچيد. چند دقيقه‌ بعد، وقتي‌ هنوز نگاهش‌ به‌ پنجره‌هاي‌ خانه‌هاي‌ آن‌طرف‌ خيابان‌ بود، راه‌ افتاد به‌ طرف ‌كوچه‌. سر كوچه‌ لحظه‌اي‌ درنگ‌ كرد. بعد وارد كوچه‌ شد. كمي‌ كه ‌جلوتر رفت‌، چشمش‌ به‌ خياباني‌ افتاد كه‌ كوچه‌ را قطع‌ مي‌كرد. برگشت‌. احساس‌ كرد توي‌ همين مدت‌، هوا سردتر شده‌. نشست ‌توي‌ ماشينش‌. باز به‌ كوچة‌ تاريك‌ نگاه‌ كرد. ماشين‌ را روشن‌ كرد. به‌شماره‌هاي‌ نارنجي‌رنگ‌ ساعت‌ روي‌ داشبرد نگاه‌ كرد. زد توي‌ دنده‌. با خودش‌ گفت‌ حتمأ هنوز همبرگرفروشي‌ روبه‌روي‌ پارك‌ باز است‌.

**

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط گيلانيكا  | 

 

پل خشتى لنگرود؛ پيوند دهنده‌ى محله‌هاى قديمى شهر لنگرود

منبع: خبرگزارى دانشجويان ايران - رشت

يل خشتى لنگرود  روى  رودخانه‌ى اين شهر بنا شده و ارتباط محله‌هاى قديمى لنگرود را به يكديگر برقرار مي‌كرده است.

به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران ( ايسنا ) اين پل، معبر ارتباط قديمى شرق و غرب شهر بوده است و محله‌هاي " راه پشته " و « انزلى محله» را به « فشکالي محله» متصل مي‌کند. رودخانه‌ي لنگرود در گذشته به‌عنوان مسيري قايق ‌رو به ‌وسيله‌ي قايق‌هاي بادبانى کوچک و لوتکاها استفاده مي‌شده است. شهر لنگرود در گذشته از قطب‌هاى تجارى استان گيلان بوده است.

بعضي افراد ساخت اين پل را به دوره‌ ى ايلخانى نسبت مي‌دهند. البته در تاريخ و در ذکر وقايع سال ‌٩١٢ هجري قمري به وجود پلي چوبي روي رودخانه‌ لنگرود اشاره شده است که با نظر فوق منافات دارد. امروزه، گرچه پل‌هاي بزرگ و کوچک ديگري دو سوي رودخانه را به‌هم پيوند مي‌دهند؛ اما از اهميت پل خشتي که در مرکزي ‌ترين نقطه‌ي شهر قرار دارد، کاسته نمي‌شود.

در شمال غربي پل و به فاصله‌ي نزديکي از آن، رودي کوچک به رودخانه‌ي لنگرود مي‌پيوندد كه پلي کوچک دارد. سياح‌هايي مانند هنوى، مکنزي، ابت، بوهلر و رابينو از اين پل در خاطره‌هاي خود ياد کرده‌اند. عرض رودخانه‌ي لنگرود تقريبا ‌٣٠ متر است.

پل خشتي لنگرود از يک قسمت مسطح مياني به طول ‌١/١٥ متر و دو سطح جانبي شيب‌دار تشکيل شده که هريک حدودا ‌١٠ متر طول دارند و قسمت عابرروي پل با سنگ فرش شده است. عرض قسمت عابررو حدودا ‌٥/٣ متر است و در دو طرف، جان‌پناه‌هايي به قطر ‌٤٥ سانتي‌متر و ارتفاع ‌٣٥ سانتي‌متر قرار دارند.

پل لنگرود از دو دهانه‌ي بزرگ با تاق جناقي کند برخوردار است که هر يک حدود ‌١١ متر عرض دارند. ارتفاع کلي پل از سطح آب تا بالاي جان‌پناه تقريبا ‌١١ متر و پايه‌ي مياني پل چهار متر قطر دارد. در دو طرف پل، سيل‌برگردان‌هايي براي استحکام پايه‌ي پل وجود دارند. روي پايه‌ي پل و بالاتر از موج‌شکن‌ها يک دهانه‌ي کوچک با تاق جناقي با عرض ‌١٢٠ سانتي‌متر و ارتفاع ‌١٠/٢ متر تعبيه شده است که در هنگام افزايش آب، فشار وارده بر پل را مي‌کاهد و جريان آب را آسان‌تر مي‌کند.

کمي بالاتر از دهانه‌ي کوچک، يک تاق‌نماي بزرگ و دو تاق‌نماي کوچک تزييني وجود دارند که در تاق‌نماي بزرگ يک تاق‌نماي تزييني ديگر اضافه کرده‌اند؛ احتمالا از اين تاق‌ها براي گذاشتن فانوس و يا چراغ استفاده مي‌شدند تا عبور قايق‌ها را در شب تسهيل كنند.

در فاصله‌ي بين دو قوس دهان‌هاي بزرگ پل و کمي پايين‌تر از جان‌پناه بر پيشاني پل دو فرورفتگي طولي به عرض ‌٤٥ سانتي‌متر و طول حدود چهار متر ديده مي‌شوند که شايد جاي نصب کتيبه‌اي بوده‌اند. در کناره‌ي قوس‌ها يک نوار آجرکاري جلو آمده و تزييني به عرض ‌١٢ سانتي‌متر به‌چشم مي‌خورد.

خشتى پل لنگرود احتمالا در دوره‌ي قاجار مرمت شده است. هم‌چنين در سال‌هاي اخير نيز سازمان ميراث فرهنگى و گردشگرى گيلان عمليات مرمت براي احياي اين پل خشتي را اجرا كرده است.

امروزه، پل تاريخى لنگرود در قلب شهر و در نزديکي بازار معروف آن و ميدان انقلاب پابرجاست. اين پل در فهرست آثار ملي نيز ثبت شده است.

**

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط گيلانيكا  | 

بخنديد تا زندگی طولانی داشته باشيد

ترجمه: سهيلا عابدينيی

دكتر پل مك گي كه به مدت ۲۰ سال به مطالعه تأثير خنده بر سلامتي پرداخته است معتقد است: يك خنده شيرين نه تنها روحيه شما را بهتر مي كند بلكه ممكن است واقعاً به طول عمر شما هم بيفزايد.

تحقيقات پزشكی نشان داده است خنده تأثير مهمي بر سيستم ايمنی بدن دارد و كمك مى كند سيستم ايمنى براى مقابله با بيمارى ها تقويت و ترميم شود.

خنده فشار خون را پايين مى آورد:

فشار خون در حين خنده بالا مى رود و وقتى خنده تمام مى شود تا خط مبنا پايين مى آيد. اين افت فشار خون موقتى است. اما اين امر نشان مى دهد كه خنده دايمي به پايين ماندن فشار خون كمك مى كند.

خنده ورزشی براى قلب:

يك نمايش كمدى جايگزين زمانى كه روى دستگاه مى دويد نيست اما خنده براى قلب شما يك ورزش كوتاه محسوب مى شود. ضربان قلب ۲۰ تا ۳۰ ثانيه پس از خنديدن افزايش مى يابد و به مدت ۳ تا ۵ دقيقه بعد بالا باقى مى ماند.
خنده فشار روانی را كاهش مى دهد:

خنده سطح هورمون هاى استرس زاى خون را پايين مى آورد و به انسان آرامش مى بخشد كه در واقع هدف تمام تكنيك هاى مربوط به پايين آوردن فشار روانى همين امر است.

منبع : روزنامه ايران

**

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط گيلانيكا  | 

قصه کتايون، دختر قيصر روم

منبع: سايت آريا بوم / نوشته: مهسا خسروی  

در آن روزگار، قيصر روم سه دختر ماهروی و شايسته داشت و آيين آنجا چنين بود که چون شاهزاده خانمی به سن زناشويی می رسد قيصر، بزرگان و نامداران کشور را به کاخ فرا می خواند و انجمنی می آراست و دختر، شوی دلخواه خود را از ميان آن بزرگان برمی گزيد.

کتايون دختر بزرگ، شبی در خواب خود جوان بيگانه ای را ديده بود که با قدی چون سرو و رويی چون ماه در انجمن نشسته و خودش دست گل را به او می پذيرد و کتايون همان زمان دل به آن جوان رويايی سپرده بود.

از آن سو، قيصر انجمنی برپا کرد تا کتايون شوی دلخواه خود را از آنجا برگزيند و همه نامداران و بزرگان را در کاخ گرد آورد. آن پريچهر گل به دست همراه با نديمه هايش در آن انجمن گشت و يک يک آن بزرگان نگاه کرد. ولی هيچ کدام را نپسنديد و غمگين و گريان به سراپرده خود بازگشت.

 قيصر بار ديگر ضيافتی بزرگ تر آراست و همگان را از مهتر و کهتر به کاخ فراخواند تا مگر کتايون جفت شايسته ای برای خود بيابد. از سوی ديگر، آن کدخدای خردمند نيز به گشتاسپ گفت تا از اين گوشه نشينی دست بردارد و در آن انجمن شرکت جويد تا مگر زمانی سرش گرم و دلش شاد شود. گشتاسپ نيز پذيرفت و به کاخ رفت و در کناری نشست. کتايون با نديمه هايش وارد انجمن شد و به هر سو نگريست و ناگهان چشمش به گشتاسپ افتاد و آن را که به خواب ديده بود به بيداری يافت و بی درنگ او را به شوهری برگزيد. قيصر از اين گزينش سخت به خشم آمد و بر خروشيد که چنين «داماد بيگانه و بی اصل و نسبی مايه ننگ و سرافکندگی من است.» اما بزرگان او را پند دادند و گفتند اين آيين نياکان است و سرپيچی از آن خوش يمن نيست.

دادن قيصر کتايون را به گشتاسپ:

قصر ناگزير برای پيروی از آيين ديرين، دختر را به گشتاسپ داد؛ ولی...  متن كامل داستان

**

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط گيلانيكا  | 

اطلاعاتی پيرامون مادر ترزا؛ بانوى عشق و ايثار

منبع: سايت مشعل

" آگنس گونكسا بوژاكسيو "  ملقب به " مادر ترزا "، آلبانی‌الاصل متولد اسكوپيه‌ی يوگسلاوي. انسان عجيب و سراسر مهری كه فارغ از رنگ و نژاد با فقرا و جذاميان و قربانيان ايدز در سراسر جهان می‌نشست.

 هنديان به او لقب قديسه دادند. در جوانی جزو مبلغين مذهبی با عنوان مبلغين نيكوكاری شد و به هند رفت. وظيفه اصلی اين گروه عشق ورزيدن و مراقبت كردن از افرادی بود كه هيچ كسی برای كمك و محبت كردن به آنها وجود نداشت. در هند 50 پروژه‌ی عظيم كمك‌رسانی در قالب خانه‌ی كودكان، كلينيك‌ها و انجمن‌های حمايت از فقرا و جذاميان برپا ساخت. بينوايان و جذاميان بســياری را از مرگ نجات داد و به آنان اميد به زندگی بخشيد. به زودی وسعت عمل مبلغين نيكوكاری به سراسر جهان و مناطق فقرزده و جنگ‌زده كشيده شد. مادر ترزا يك شبكه‌ی جهانی برای ساخت سرپناهی برای فقرا و نيز قربانيان ايدز تاسيس كرد تا لااقل آبرومندانه بميرند.

در سال 1982 در زير آتش جنگ بيروت و خمپاره‌باران شديد، جان 37 كودك را در بيمارستانی نجات داد و موفق به برقراری آتش‌بسی موقت گرديد.

وقتی در سال 1971 جايزه‌ صلح نوبل را بـــه او دادند، با يك لباس هندی «ساری» يك دلاری پشت تريبون رفت و گفت:«برای كسانی كه خواسته نمی‌شوند، دوست داشته نمی‌شوند و به آنها اهميت داده نمی شود».

در سال 1997 وقتی خبر درگذشت اين انسان مهربان و مهرورز در كلكته به گوش جهانيان رسيد، ژاك شيراك رييس جمهور فراانسه جمله‌ی زيبايی در مورد او گفت: «امشب عشق كمتر، محبت كمتر و نور كمتری در دنا وجود دارد».

 خبرنگار آمريكايی بعد از دادن اين خبر گفت: « او مرز ميان آشنا و غريبه، خارجی و هموطن را از بين برد، محو كرد. كاری كه امروزه بسياری سعی در انجام آن دارند».

**

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط گيلانيكا  | 

بخشش؛ ضامن سلامتی قلب انسان

صاف چون آيينه مـی بايد شدن با نيك و بد

هيچ چيز از هيچ كس در دل نمي بايد گرفت ( صائب تبريزى )

**

بخشش و گذشت نه تنها از بعد اخلاقی، امرى پسنديده و نيكوست، بلكه از نظر علمي نيز براى سلامتي قلب انسان مفيد است. بخشش و گذشت اين امكان را براى افراد پديد مي آورد تا بر مشكلات خود چيره شوند؛ در غير اين صورت به يك منبع بزرگ فشار و استرس روانی و عصبي تبديل خواهد شد.

همچنين پژوهش گران تكامل باور راسخ دارندكه بخشش، يك راهبرد اساسي براى بقا در حيواني است كه نياز به همكارى با يكديگر دارند.

**

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط گيلانيكا  | 

گفتارهايی پيرامون زن ها از بزرگان انديشه

E     دو زن هرگز با هم دوستي و محبت نمي ورزند، مگر به خاطر توطئه بر عليه زن سوم! ( آلفونس كار )

E  اگر مي خواهيد خانواده اى شاد و نيك بخت داشته باشيد, به زن خود سراپا عنايت و توجه داشته باشيد و ادب نگه داريد. ( ديل كارنگی )

E     قلب زن پرتگاهي است هولناك كه عمق آن را نمي توان حدس زد. ( لامارتين )

E     زن ها ما را جستجو مي كنند كه آنان را درك كنيم، نه اين كه آن ها را دوست بداريم. ( اسكار وايلد )

E     ارزش حقيقي زنان در صفات با ارزش دروني آنان است؛ باطني زيبا و دانشي والا. ( آگاتا كريستي )

E     بهتر است برده شيطان باشيد تا غلام زنان. ( ناشناس )

E     خانه براى دختر, زندان است و اما براى زن شوهردار, كارخانه. ( جرج برنارد شاو )

E     هر چيزى كه در زندگي من يافت مي شود، نتيجه ى همكارى و صميميت زن من استو. ( كنفوسيوس )

E  زنان, اغلب به خاطر خوشبختي تن به ازدواج نمي دهند. آنان تنها مي خواهند زنان شوهر كرده به حساب آيند و دوشيزه ى پير ناميده نشوند. ( ژرژ برنارد شاو )

E     مردها را شجاعت به جلو مي راند و زن ها را حسادت. ( جرج برنارد شاو )

E     آينده چيزى است كه زنان را قبل از ازدواج و مردان را بعد از آن به تفكر وامي دارد. ( جرج برنارد شاو )

**

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط گيلانيكا  | 

 

گفتارهايی از فردريش نيچه

  1. شايد من بهتر می دانم که چرا بشر تنها حيوانی است که می خندد. تنها انسان است که به شدت رنج می برد و مجبور است خنده را بيافريند.

  2. همزمان به استقبال بزرگترين رنج و بزرگترين اميدِ خود رفتن، موجب قهرمـانی است.

  3. در زندگانی اجتماعی, هيچ خيری بزرگ تر از " دوستی " وجود ندارد.

  4. وقتي مي خواهي وارد زندگانی زناشويی شوي, بايد اين سووال را با خود مطرح كني: " آيا فكر مي كني بتواني با اين زن تا دوره ي پيري ات, " صحبت " كني؟ " بقيه ي دوران زناشويی, زود گذر است؛ ولي بزرگ ترين بخش زندگانی مشترك, صرف گفت و گو و صحبت    مي شود.

**

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 4:24 بعد از ظهر  توسط گيلانيكا  | 

 

نگاهی كوتاه به گابريل گارسيا مارکز Gabriel Garcia Marquez

گابريل گارسيا مارکز در سال ١٩٢٧ در آتاکاتا در کلمبيا متولد شــد. رمان  صد سال تنهايی  که شهرتی جهانی را برايش به همراه آورد، به عنوان سرمدار مکتب واقع گرايی جادويی  شناخته مي شود. او پرآوازه ترين نويسنده اسپانيولی زبان جهان است و کتاب هايش به کلاسيک های ادبيات معاصر تبديل شده اند. او در سال ١٩٨٢ جايزه نوبل ادبيات را به خود اختصاص داد.

**

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط گيلانيكا  | 

 

 

كتابخانه كودكان

سايت كودكان  

سفيد برف -فلش

مرد ماهيگير و همسرش

مامانم كجاست؟ تصويري

پرنده مهربان

صداي عجيب  

شنل قرمزي  

قصه پول  

مورچه بي دقت 

سيندرلا 

يك روز باراني 

گربه ي تنها

شبي در باغ وحش

خرگوش باهوش

دخترك كبريت فروش 

دوچرخه پير ـ بازيافت زباله 

كيميا ـ نفت 

بزبزك زنگوله پا 

هزارپا غوله 

كي از همه قويتره 

دو دوست 

كفشدوزك و دوستانش 

جوجه كوچولو 

سه قدم دورتر شد از مادر 

بره آوازخوان 

بادبادك بازي 

خر و گاو 

فينگيلي و جينگيلي 

بهترين باباي دنيا 

سلام يادتون نره 

سه بچه خوك 

مهمانهاي ناخوانده 

گربه و روباه 

گرگ و الاغ 

صلح حيوانات 

سه ماهي 

كلاغ و روباه 

كدو قلقله زن 

مسواك موش موشك

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط گيلانيكا  | 

گری كاسپارف؛ قدرتمندترين شطرنج باز جهان

منبع: سايت فدراسيون شطرنج جمهوری اسلامی ايران

گاری كاسپارف، قهرمان جهان بازيكنى است كه تكنيك پويا، جاذبه شخصى و نتايج درخشانى كه تاكنون احراز نموده از او چهره قدرتمندى ساخته است كه مرد شماره يك همه رقابت هاى جهانى مىباشد. نام فاميل كاسپارف، وينشتين بوده است اما آنها آن را تغيير دادند براى آنكه اين طور شايع شده بود كه مقامات شوروى تمايل ندارند كه ستاره جديدشان به نظر ديگران يهودى به نظر آيد. نخستين بازهايش را در سنين ۱۱-۱۰ سالگى، استعداد غير عادى وى را نشان مىدهد؛ به گونه اى كه روزنامه گاردين پيش بينى كرد كه كاسپارف در سال ۱۹۹۰ قهرمان جهان خواهد شد. كاسپارف در كلاس مشهور بوتوينيك – جايي كه آناتولي كارپف نيز درس قهرمانى را در آنجا آموخت – آموزش ديد.

در ۱۱ سالگى امتياز خوبى در مقابل استادان بزرگ شطرنج شوروى در يك مسابقه سيمولتانه بدست آورد و بازى خوب و سنگينى در مقابل كارپف و ويكتور كورچنوى از خود ارائه داد. بعد يك دوره تنرل و پي رفت را گذراند. در سنين ۱۳ و ۱۴ سالگى دوبار در مسابقات قهرمانى زير ۱۷ سال جهان شركت كرد و در هر دوبار ناكام شد. ماه ها از او خبرى نبود و به نظر مي رسيد وى نتوانست آنگونه كه از وى انتظار مىرفت توفيق يابد. اما درخشش كاسپارف در سال ۱۹۷۸ به همه چيز پاسخ داد. ابتدا كاسپارف در يك تورنمنت پرقدرت دعوتى شوروى- يادبود سوكولسكى- به پيروزى رسيد سپس در يك تورنمنت سوئيس در مقابل ۶۴ تن از استادان و استادان بزرگ – كه وى را  شانس اول قهرمانى شوروى قلمداد مي كردند – به برترى دست يافت.

آغاز كارش باعث جنبش و هياهوى جهانى شد: پنجاه درصد امتياز آورد و پولوگائوسكى كانديد عنوان قهرمانى جهان را به شيوه اى جالب با قربانى نمودن يك فيل شكست داد. بدنبال اين موفقيت، فدراسيون شطرنج شوروى در تابستان ۱۹۷۹ وى را به يك تورنمنت قوى استادان بزرگ در بانجا لوكا، يوگوسلاوى، فرستاد – جائيكه او تنها فردى بود كه عنوان استادى بزرگ را نداشت. امتياز كاسپارف در بانجا لوكا حتى از امتياز اوليه بابي فيشر و بوريس اسپاسكى نيز در گذشت. او به ترتيب،از سطح تراز استاد بين المللى – با ۵ دوره به پايان مانده-گذشت، مقام نخست تورنمنت را با سه دوره به پايان مانده بدست آورد و عنوان استادى بزرگ را نيز كسب نمود – كه فدراسيون جهانى شطرنج امتيازى اين عنوان را بالا برده بود –در حاليكه دو دور به پايان مسابقه باقيمانده بود. نتيجه درخشان او در تورنمنت به حدى بود كه اگر چنين تورنمنتى تكرار ميشد كاسپارف قدرتمندانه خود را به تراز امتياز كورچنوى رسانده و با وى مشتركاً رقباى انتخابى براى مبارزه با كارپف بر سر عنوان قهرمانى جهان ميشدند.امتيازات برجسته در اين رويداد تاريخى براى كاسپارف۵/۱۱ از ۱۵، سميجكال (چكسلواكى) و آندرسون (سود) ۵/۹ پتروسيان (شوروى) ۹ امتياز بود.

 در تابستان ۱۹۸۵ كاسپارف با كسب برترى در كوبا عنوان جوان ترين استاد بزرگ شطرنج جهان را تصاحب نمود. هنگامي كه كاسپارف هنور به شهرت نرسيده بود، بوتوينيك، مربىاش اظهار كرد " آينده شطرنج جهان در دست هاى اين پسر بچه است." پيش بينى بوتوينيك در -اين مورد كه كاسپارف قهرمان جهان خواهد شد – در آن روزها از طرف محافل شطرنجى با خنده روبرو شد – اما بانجالوكا دهان همه را بست.

كاسپارف گام هايش را با استوارى به زمين نهاد. او خود اظهار نمود كه روياى قهرمانى را در سر پرورانده است، اما بر اساس اصل انتقاد از خود –كه سنت مورد دلخواه بوتوينيك بود – اعلام نمود كه فكر ميكند نقطه ضعفش در دفاع و بازى با پوزيسيون هاى ساده باشد. بوتوينيك خود توضيح مىدهد "در همان سال هايى كه كاسپارف بيش از دهسال نداشت من تحت تاثير توانايى كاسپارف در ارزيابى و تحليل سريع واريانت هاى پيچيده بودم كه از تمايل بسيارش به سلطه كامل بر همه جوانب ناشى مىشد.

در سال هاى بعد، كاسپارف آنچه را كه براى رسيدن به پرافتخارترين جايگاهاى جهانى لازم است بدست آورد. در سال ۱۹۸۱ قهرمان شوروى شد، بازي هاى قاره اى را با پيروزى پشت سر گذاشت سپس بلياوسكى، كورچنوى و اسميسلف را در مسابقات انتخابى شكست داد و نامزد اصلى عنوان جهانى شد. بازى بر سر عنوان قهرمانى جهان با كارپف در سپتامبر سال ۱۹۸۴ آغاز گشت. پيروزى نصيب كسى مي شد كه جلوتر از ديگرى صاحب شش پيروزى شود. كارپف در همان حال كه حريف جوانترش در جذبه غرور و اطمينان بيش از حد بخود غوطه ور بود ۰-۴ جلو افتاد. سپس كاسپارف يك مسابقه استراتژى را آغاز كرد. او با هدف به درازا كشيدن مسابقه تا فرارسيدن فصل زمستان روسيه و از اين طريق به تحليل بردن قواى فيزيكى برجسته حريفش، به يكسرى تساوىهاى سريع تن در داد. مسابقات به گونه اى ملال آور ۱۷بار به تساوى انجاميد كه براى مسابقه فينال قهرمانى خود ركوردى محسوب ميشد و صداى كف زدن حضار را آهسته تر كرد و بالاخره به سوت كشيدن استهزا آميز آنها انجاميد.سرانجام كارپف دوباره به برترى دست يافت و ظاهرا ًبه اتكاى صبر و بردباريش به نتيجه ۰-۵ رسيد. سپس قهرمان جهان(كارپف) دست به كارى زد كه كاسپارف بعدها آنرا "يك طرح زمخت اشتباه آميز " ناميد. روياى آناتولى كارپف در مقام  قهرمان جهان هميشه اين بود كه خود را به همان سطح امتياز بابى فيشر يا بالاتر از آن برساند. شهرت افسانه اى فيشر غالباً بر اثر پيروزىهاى ۰-۶ او در مقابل تايمانوف و لارسن مىباشد. و حالا كارپف نيز يك شانس پيروزى با نتيجه ۰-۶ را پيش رو داشت. از اين رو كارپف به برترى امتيازش تكيه كرد و منتظر لغزشى فاحش از طرف كاسپارف شد. اما مسابقه وارد چهارمين و پنجمين ماه خود شد و قدرت كارپف تحليل مىرفت. بعد از ۴۸ بازى بالاخره امتياز آنها به ۱-۵ و بعد از دو شكست كارپف به ۳-۵ رسيد.

 مسئولان شطرنج شوروى از نحوه ادامه مسابقه شرمنده شده بودند، و بازى را از گراند هال به هتل اسپرت نقل مكان يافت. بعد از ۴۸ بازى، فلونسيوكمپومانز، رييس فدراسيون جهانى شطرنج تصميم جهانى و بيسابقه ى مبنى بر لغو مسابقات گرفت. وى اين مساله را در يك كنفرانس جنجالى مطبوعاتى در مسكو اعلام كرد –جائيكه كارپف و كاسپارف هر دو اعلام كردند كه مىخواهند به بازى ادامه دهند. فلونسيوكمپومانز بعد از آنكه تصميمش را مورد تاييد قرار داد هر دو استاد را به مباحثه خصوصى دعوت نمود. كارپف و كاسپارف هر يك ديگرى را مقصر قلمداد ميكردند، جهان شطرنج از پايان ساختگى و كاذبى- بسيارى بر اين تصور بودند كه براى رهايى كارپف از موقعيت متزلزلش ساخته شده – كه بعينه جلوى چشمش ميديد مبهوت شده بود. با اين همه حقيقت آن بود كه هنوز احتمال بسيار زيادى بود كه كارپف يك بازى را – قبل از آنكه كاسپارف ۳ بازى را ببرد- ببرد و سرى بعد مسابقات زير يك فشار روانى در سال ۱۹۸۵ انجام گرفت.

كاسپارف به اين نتيجه رسيد كه هنوز چيزهايى هست كه او بايستى بياموزد به يك سرى مسابقه با رقباى غربى مدعى عنوان جهانى پرداخت و خوش درخشيد.

در نيمه نخست مسابقه ۱۹۸۵ (براى تعيين قهرمان جهان) كارپف در اين انديشه بود كه گويا ميتواند رقيب را ناكام بگذارد اكنون ۲۴ بازى باقى مانده بود، كافى بود كارپف بتواند اين ۲۴ بازى را ۱۲-۱۲ مساوى كند تا سرير قهرمانى را پيش خود نگه دارد. سرانجام امتياز آنها در نيمه به ۵/۴ به ۵/۵ رسيد، بازى بعدى از حساسيت خاصى برخوردار بود و روحيه كارپف خوب بود. اما استعداد و زيركى كاسپارف شكوفا شد و از آن لحظه همه چيز بر وفق مراد قهرمان جديد پيش رفت.

در نيمه دوم مسابقه، كاسپارف عمدتاً كنترل بازيها را در دست داشت و در حاليكه كارپف در پى جمع آورى امتياز بود مسابقه را قدرتمندانه با يك برد در بيست و چهارمين بازى (فينال) به اتمام رساند. دوره شطرنجى اخير كاسپارف آنچنان توام با موفقيت و پيروزى بوده است كه كمتر فرصت آنرا يافته است با مهارت هاى عجيب و قدرتمندش را عليه مقاومت هاى نا پايدار حريفانش به كار گيرد. كاسپارف مسابقات بروسلز ۱۹۸۶ را با اقتدار برنده شد، در المپيك شطرنج سال ۱۹۸۶ تيم شوروى را به مدال طلا رساند (انگليس به مدال نقره دست يافت) و تونى مايلز را با نتيجه درخشان -۵/۵  5/0 شكست داد.

اين قدرت عظيم تكنيك شطرنجى كاسپارف است كه باعث مىشود تا او كنترل استراتژيك بازى را به خوبى حفظ كرده و تنها در لحضات قطعى قريحه تاكتيكىاش را به ميدان بكشاند. اين بلوغ و كمال غير عادى را از بوتوينيك نشات گرفته است.

**

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط گيلانيكا  | 

تاثير دعواهای زناشويی در ايجاد ناراحتی های قلبی

بر پايه ي پژوهش هاي تازه، دعواهای زناشويی می تواند به سلامت قلب لطمه وارد کند.

اين پژوهش توسط متخصصين دانشگاه يوتا آمريکا بر روی ۱۵۰ زوجی انجام شده است که در آن سن زن يا شوهر بيش از ۶۰ سال بود. هيچيک از زوج ها سابقه ناراحتی قلبی نداشتند.

از زوج ها خواسته شده بود که موضوعی مانند پول، خانواده همسر، فرزندان و ساير مسايلی از اين قبيل را که موجب اختلافات زناشويی می شود انتخاب کنند؛ در حالی که آنها سرگرم جر و بحث در اين باره بودند، دانشجويان رشته روانشناسی سرگرم تماشای فيلم ويديويی اين مشاجره بودند.

کلماتی که در اين جر و بحث ها از آن استفاده می شد، به چندين طبقه از جمله دوستانه، خصومت آميز، تسليم آميز و تحکم آميز، تقسيم شده بود.

در تجزيه و تحليل نتايج معلوم شد دليل ناراحتی قلبی در زن ها و شوهرها متفاوت بوده و در حالی که در زن ها تصلب شريان ناشی از بحث های تند و نشان دادن خصومت از جانب هر يک از زن يا شوهر بود در مورد مردها ناراحتی قلبی هنگامی پيش می آمد که مرد يا زن در جر و بحث، خود را کنترل کرده و تسليم پذيری نشان داده اند.

به برخی از زوج ها که بيشتر از بقيه نسبت به يکديگر خصومت نشان داده بودند توصيه شد به مشاوران خانوادگی مراجعه کنند.

پرفسور تيم اسميت که سرپرستی تحقيقات مورد بحث را به عهده داشته می گويد اختلاف، يکی از واقعيت های اجتناب ناپذير زندگی زناشويی است ولی مرحله ای می رسد که شخص بايد به حفظ زندگی خانوادگی اش توجه نشان دهد.

بنياد قلب بريتانيا، از اين تحقيقات استقبال کرده است. بليندا ليندن، رئيس بخش اطلاعات پزشکی اين بنياد می گويد:" اکنون شواهد قاطعی بدست آمده که نشان می دهد حالاتی مانند افسردگی، خشم ، خصومت و مناقشه با افزايش خطر بيماری قلبی ارتباط دارد."

بليندا ليندن، می افزايد:" ما هم اکنون می دانيم که فشارهايی مانند خشم يا خصومت می تواند باعث ترشح يک ماده شيميايی بخصوصی در بدن شود که ممکن است خطر بيماری های قلبی را افزايش دهد، ولی در مورد نحوه تاثير اين کار در قلب يا گردش خون، بايد تحقيقات بيشتری صورت گيرد."

**

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط گيلانيكا  | 

ادامه بهبود ثبات عاطفی و احساسی انسان تا هفتاد سالگی

از مطالعاتی که بر روی تصاوير مغزی افرادی در گروه سنی ۱۲ تا ۷۹ سال به عمل آمده چنين نتيجه گيری شده که بهتر شدن وضعيت ثبات عاطفی و احساسی افراد حتی در هفتمين دهه زندگی شان همچنان ادامه دارد.

به نوشته ي سايت بي بي سي، اين تحقيقات همچنين نشان می دهد که افراد سالخورده در مقايسه با نوجوانان کمتر عصبی هستند.

نتايج بررسی مورد بحث که توسط پژوهشگران در دانشگاه سيدنی صورت گرفته خلاف اين اعتقاد منفی است که فعاليت مغز با افزايش سن کاهش می يابد.

در اين بررسی از ۲۴۲ مرد و زن سالم خواسته شد که پرسشنامه هايی را در ارتباط با سلامت احساسی و عاطفی پرکنند. از پاسخ به اين پرسشنامه دريافته می شد که گروه سنی ۱۲ تا ۱۹ سال از نظر احساسی بيشتر از ساير گروه های سنی دچار هيجان و اضطراب هستند. گروه سنی ۵۰ تا ۷۹ سال گروهی بودند که کمتر از ديگران دچار هيجان و اضطراب شده بودند.

پژوهشگران تصاويری را که بيان کننده حالات مختلف احساسی بود به نمايش گذاردند و چنين نتيجه گيری کردند که جوانان ترس را بيشتر و زودتر از خوشحالی تشخيص می دهند.

اين نتايج همچنين مويد اين بود که افراد مسن در واکنش به احساسات منفی بيشتر از جوانان دارای کنترل مغزی اند.

دکتر لين ويليامز و همکاران او در انستيتتوی وستميد ميلنيوم، در سيدنی می گويند اين يافته ها نشان می دهد که سلامت احساسی شخص، تا هفتمين دهه زندگی در حال بهبود است.

پرفسور هلن فيشر از دانشگاه راتگرز، در نيوجرسی می گويد اين يافته ها سبب خواهد شد که ما درک تازه و مثبت تری از روند پير شدن داشته باشيم.

دکتر سيمون سورگولادز، از دانشگاه لندن می گويد که اين يافته ها يعنی کنترل بر احساسات منفی در افراد سالخورده تر، دارای يک ويژگی انقلابی است. وی می افزايد که در طول مدت مديد تکامل، مغز بشر توانسته است در حالی که پير می شود برای ايجاد توازن در برابر از دست دادن ها و نيز به خاطر سلامت روانی، موضوعات مثبت را آسان تر انتخاب و ثبت کند.

به عقيده دکتر سيمون برای اينکه شخص با پير شدن دچار افسردگی نشود مغز خودش را با وضعيت تطبيق داده و توازنی در کنترل احساسات شخص ايجاد می کند.

**

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط گيلانيكا  | 


نگاهی به كتاب شهريار؛ اثر نيكولو ماكياولی

منبع: سايت كتاب نيوز

The Prince

Niccolo Machiavelli

رساله شهريار ماكياولی بی‌گمان پرخواننده‌ترين و بحث‌انگيزترين، ستوده‌ترين و بدنام‌ترين اثر ماکياولی در ادبيات سياسی همه زمان هاست. در نامه مشهوری به دوستش چنين خبر می‌دهد: " من رساله‌ای به نام شهريار نوشته‌ام .... اين که حاکميت چيست، بر چند نوع است، چگونه آن را به دست می‌آورند، چگونه آن را حفظ می‌کنند و چگونه آن را از دست می‌دهند. "

**

شهريار  اثری از نيکولو ماکياولی  (1469-1527)، نويسنده و سياستمدار ايتاليايی، که بی‌گمان پرخواننده‌ترين و بحث‌انگيزترین، ستوده‌ترين و بدنام‌ترين اثر در ادبيات سياسی همه زمان هاست. اين کتاب از ژوئيه تا دسامبر 1513، در وبلای (موسوم به «آلبرگاتچو») سانتاندرئا  واقع در پرکوزينا ، نزديک سان کاشانو ، به نگارش درآمد که ماکياولی از ماه آوريل همان سال، پس از آنکه به کلی مغضوب خاندان مديچی، فرمانروايان تازه فلورانس، واقع شد به آن پناه برد. انگيزه تصادفی آن شايعاتی بود که در آغاز تابستان درباره نقشه‌های پاپ لئو  دهم برای ايجاد دولتی به نفع برادرزادگانش، جوليانو و لورنتسو دِ مديجی  رواج يافت؛ اين شايعات ماکياولی را که نگران سرنوشت فلورانس و ايتاليا بود و پس از سال ها تجربه سياسی می‌خواست انديشه به‌بار نشسته خود را بيان کند، بر آن داشت تا تفسير خود درباره تيتوس ليويوس  را متوقف کند و به نوشتن اين رساله تازه و کوتاه‌تر روی آورد. در دهم دسامبر، در نامه مشهوری به دوست خود فرانچسکو وتوری ، به او چنين خبر می‌دهد: «من رساله‌ای به نام شهريار نوشته‌ام که در آن تا جايی که می‌توانم در مسايل غور می‌کنم.... اين که حاکميت چيست، بر چند نوع است، چگونه آن را به دست می‌آورند، چگونه آن را حفظ می‌کنند و چگونه آن را از دست می‌دهند.»

چندی بعد، در 1516، در آغاز رساله خود تقديم ‌نامه‌ای خطاب به لورنتسو دِ مديچی نگاشت، ولی لورنتسو از متن بی‌خبر ماند.

 شهريار اثری است که با يک جهش فکری از ذهن نويسنده آن تراويده است و کوشش های تنی چند از نويسندگان برای اثبات اين که ماکياولی آن را طی مراحلی نوشته است، به جايی نرسيده است. عنوان اثر را بی‌گمان خود ماکياولی تعيين نکرده است: او خود آن را گاهی درباره پادشاهي ها  و گاهی درباره شهريار می‌نامد؛ دوستانش و کاتبان اولين نسخه‌ها نيز آن را به نام، درباره پادشاهي ها خوانده‌اند. ولی سنت مرجحاً نام شهريار را پذيرفته است و بدين گونه جای مهمی را که توصيف رئيس دولت در کتاب می‌گيرد، برجسته کرده است.

شهريار پس از مرگ نويسنده آن انتشار يافت؛ اولين چاپ آن در 1532 در رم، در انتشارات آنتونيو بلادو ، و در فلورانس، در انتشارات برناردو جونتا ، درآمد. اين رساله که بسيار مختصر است، 26 فصل دارد؛ توالی منطقی آن فوق‌العاده دقيق است و طرح آن بدون وقفه و بدون انحراف از موضوع بسط مي يابد. در نه فصل اول که به پرسش «پادشاهي ها بر چند گونه‌اند و به چه شيوه‌هايی به دست می‌آيند» پاسخ داده می‌شود، روندهای مختلف تشکيل پادشاهي ها بررسی می‌شود؛ فصل دهم از توانايی کلی دولت برای پيكار با دشمن خارجی سخن می‌گويد و فصل يازدهم به نوع خاصی از پادشاهی اختصاص دارد، يعنی پادشاهی دولت های کليسا که قوانين حاکم بر زندگی دولت های ديگر در آنها اثری ندارد. مهم تر از اين در فصول سوم تا پنجم، فتح ايالات تازه به دست يک دولت جاافتاده و سازمان‌يافته را بررسی می‌کند؛ در حالی‌که فصول ششم تا نهم از تشکيل يک شبه پادشاهی – مانند پادشاهي های فرانچسکو اسفورتسا  و چزاره بورجا (سزار بورژيا) - سخن می‌گويد.

با فصول دوازدهم تا چهاردهم وارد مسايل بزرگ کلی می‌شويم که مربوط به زندگی درونی دولت است و سرانجام به يک مساله تنها خلاصه می‌شود: تشکيل نيروهای مسلح. در اين جاست که ماکياولی، پس از انتقاد تند و گزنده از سپاهيان مزدور می‌کوشد تا برای يک دولت ضرورت داشتن «سپاه های ملی» را که «از رعايا، شهروندان يا از خود خدمتگزاران شهريار تشکيل شده باشد» نشان دهد. پس از اين کار، يعنی پس از آنکه سازماندهی نظامی سامان يافت، ديگر ماکياولی لازم نمی‌بيند اصلاحات کلی ديگری در دولت صورت گيرد؛ مسايل اقتصادی و مالی و جز اين ها فرسنگ ها با انديشه او فاصله دارد. از اين‌رو، می‌پردازد به مسايل مربوط به شخص شهريار، مسائل مربوط به وسايلی که او برای نگاه‌داشتن خويش بر سر قدرت بايد به کار ببرد و مسائل مربوط به صفاتی که او بايد داشته باشد. از اين‌رو، فصول پانزدهم تا بيست و سوم منحصراً به توصيف شهريار اختصاص دارد. تحليل ماکياولی در اين قسمت کاملاً واقع‌گرايانه است.

هنگامی که در فصل پانزدهم، ضمن حمله به فيلسوفان و نويسندگانی که «در باب جمهوری ها و پادشاهی هايی خيال‌پردازی کرده‌اند که هرگز در کار نبوده‌اند» می‌گويد بر سر آن است که «سخنی سودمند از بهر آن‌کس که گوش شنوا دارد پيش کشد». و برای اين کار بر آن است که «به جای خيال‌پردازی می‌بايد به واقعيت روی کرد»، خود کاملاً آگاهی دارد که سخنانی می‌گويد که هيچ‌کس هرگز جرئت گفتن آنها را نداشته است.

 و اكنون به اندرزهايی که در کتاب آمده است نگاه می‌کنيم:

در فصل شانزدهم می‌گويد " بهتر آن است که تنگ‌چشم به شمار آييد اما دارايي های دولت را به باد ندهيد تا اين که به گشاده‌دستی شناخته شويد اما کمر رعايای خود را در زير بار ماليات بشکنيد. "

در فصل هفدهم می‌گويد "سنگدلی در جايی که بايد بهتر است از مهربانی در جايی که نبايد؛ بهتر آن است که ترس‌انگيز باشيد و بزرگتان بدارند تا اين که مهرانگبز باشيد و کمتر بزرگتان بدارند. "

و مخصوصاً اندرزهای مشهور فصل هجدهم، که بيش از همه درباره آنها سخن گفته‌اند و از آنها انتقاد کرده‌اند: "شهريار بايد بتواند، در عين حال، هم روباه باشد و هم شير؛ نبايد پاي‌بند پيمان خود بماند، اگر اين پايبندی به زيان او تمام شود و انگيزه‌هايی که او را ناگزير از بستن پيمان کرده بود از ميان رفته باشد؛ بايد خود را به ظاهر مهربان و درست ‌پيمان و مردم‌دوست و راستگو و ديندار نشان دهد، ولی در عين حال بايد بتواند چنين نباشد. بر روی هم، لازم است که «از نيکی دور نشود، اگر بتواند، ولی بايد بتواند به بدی هم روی بياورد، اگر چنين کاری ضروری باشد."

همه اين ها برای آن است که در کردارهای مردمان و مخصوصاً در کردارهای شهرياران، «همه پايان کار را می‌بينند». پس همان بهتر که کردار شهريار به گونه‌ای باشد که به کاميابی او و حفظ دولت بينجامد: وسايل همواره نيک شمرده خواهد شد و همه آنها را خواهند ستود.

 و سرانجام، در فصول بيست و چهارم تا بيست و ششم، می‌رسيم به پيوندهای مستقيم اثر با وضع ايتاليا در آن زمان. چنان که گفته‌اند، امکان اتخاذ تدبيرهای تازه سياسی بود که ماکياولی را به نوشتن شهريار برانگيخت؛ به همين سبب در پايان رساله که تا اينجا جنبه نظری و کلی داشت، برمی‌خوريم به بررسی عواملی که موجب شد شهرياران دولت های خود را از دست بدهند (فصل بيست و چهارم). سپس نويسنده تحليلی درباره بخت ارائه مي دهد، و اين که آيا انسان با توانايی و کاردانی خود می‌تواند در برابر آن مقاومت کند يا نه (فصل بيست و پنجم)؛ سرانجام، از سخنان خود چنين نتيجه می‌گيرد که اکنون برای يک شهريار باتدبير و «بافضيلت» امکان آن هست که دولتی تازه و نيرومند به وجود آورد که بتواند ايتاليا را از تاخت‌و تازهای «بربرها» ايمن نگاه دارد و بساط «سلطه بربری» فرانسوی ها و اسپانيايي ها را برچيند (فصل بيست و ششم).

 رساله با ابيات پترارک (پترارکا) مأخوذ از شعر «ای ايتاليای من!» (18) پايان می‌يابد: «مردانگی در برابر خشم –سلاح برخواهد گرفت، و کار جنگ را کوتاه خواهد کرد- زيرا که آن دليری ديرينه- در دلهای ايتاليايي ها نمرده است.»

 به اين ترتيب، رساله، که طی 25 فصل خود، روشنی سرد استدلال استوار و بی‌چون و چرايی داشت با فريادی پرشور و با استغاثه‌ای دردناک و اضطراب‌آميز از کسی که بتواند ايتاليا را نجات دهد، بسته می‌شود.

ماکياولی هنوز دلمشغول وحدت سياسی ايتاليا نيست؛ شهريار تازه‌ای که او فرامی‌خواند کسی است که می‌بايست رهبری پيكار با بيگانه را به دست گيرد، اما در حقيقت او مستقيماً جز بر يک دولت قوی، و احتمالاً دولت ايتاليای مرکزی، تسلط نخواهد داشت. با اين هم، استغاثه ماکياولی در سراسر قرون، يکی از تواناترين جلوه‌های روح ملی ايتاليا باقی می‌ماند. به علاوه شهريار نماينده روشن‌ترين و زلال‌ترين بيان بک نظريه سياسی است که تاکنون به عبارت آمده است.

 در اين جا همه‌چيز «سياسی» است؛ هر ملاحظه ديگری، اعم از اخلاقی و دينی، کنار گذاشته شده است. «آن چه بايد باشد»، يعنی آرزوی يک زندگی والاتر، جای خود را به «آنچه هست» می‌دهد، يعنی به وقع نهادن به واقعيت، بدون دغدغه تغيير دادن آن.

 «امر سياسی» در اين جا تقريباً به خودی خود و چنان بی‌واسطه و به قوت احساس می‌شود که اجازه نمی‌دهد هيچ صدای ديگری جز صدای مصلحت دولت به گوش برسد. دولت نيز همان شخص "شهريار" است، اشکال انسانی به خود می‌گيرد و در نحوه عمل يک موجود انسانی خلاصه می‌شود. بنابر اين، مصلحت دولت همان مصلحت رييس دولت است. اين نحوه تأويل مساله به مسئله يک فرد وحدت انديشه رساله را باز هم فشرده‌تر و قانع‌کننده‌تر می‌کند؛ هنجارهای نظری شواهد بسيار نزديک و تام و تمامی در شخصيت چند شهريار بزرگ می‌يابد: فرديناند کاتوليک، شاه آراگون ، فرانچسکو اسفورتسا، و چزاره بورجا. قوت فوق‌العاده سبک که بی‌پيرايه و موجز است و همچنين سادگی مفاهيم نيز از اينجا ناشی می‌شود؛ زيرا شهريار از نظر ادبی شاهکار است. يکی از شاهکارهای بزرگ نثر ايتاليايی است.

 اين اثر در اندک زمان به بيشتر زبان ها ترجمه شد و در سرتاسر اروپا انتشار يافت و شهرت عظيمی به دست آورد که شايد هرگز نصيب هيچ اثر ديگری نشده باشد؛ مخصوصاً در نيمه قرن شانزدهم و نيمه اول قرن هفدهم، هدف اتهامات و ناسزاهای بسيار سخت قرار گرفت. اين اثر چکيده نظريه‌ای است که به نام «ماکياوليسم» خوانده شده است؛ به همين سبب خشم همه مخالفان اين نظريه را به خود برانگيخت.

**

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط گيلانيكا  |