عشق، آدمی را معتاد می كند
در سال 2005 ميلادي، تيمی در دانشگاه ايالتی فلوريدا دريافت که ترکيب های شيميايی موجود در مغز که مسئول اعتياد هستند، در عشق نيز نقش بازی می کنند.
پژوهشگران گفتند که پيک شيميايی موسوم به دوپامين، که مرکز پاداش مغز را تحريک می کند، باعث می شود موش های نر صحرايی تنها يک جفت داشته باشند.
محققان در نشريه "نيچر نوروساينس" (Nature Neuroscience) می نويسند که موش های صحرايی به خاطر ايجاد پيوندهای پايدار معروف هستند.
دوپامين نقشی کليدی در جذب مردم به چيزهای لذت بخش مانند غذاهای خوب بازی می کند.
اين ماده همچنين باعث می شود فرد معتاد نتواند از هروئين يا کوکائين پرهيز کند.
تيم محققان تصميم گرفت موش های صحرائی را مطالعه کند چون اين موجود بيش از هر حيوان ديگری در بروز نشانه های عشق به انسان شباهت دارد.
نر و ماده اين حيوان تنها پس از يک بار جفتگيری با هم پيوند دائمی برقرار می کنند.
محققان دريافتند که پس از جفتگيری، دوپامين در مغز موش نر ترشح کرد و ناحيه ای موسوم به "نوکليوس اکامبنس" که در مغز انسان نيز وجود دارد را تحت تاثير قرار داد.
اين تيم سپس فعاليت پروتئينی را که با ترشح دوپامين در مغز موش فعال می شود مسدود کرد.
آنها دريافتند که با اين کار موش نر ميل قوی خود برای ترجيح دادن جفت خود بر ساير موش های ماده را از دست می دهد.
برندون آراگونا، سرپرست اين تحقيقات گفت که هرچند انسان ها متفاوت هستند اما سازوکار زيربنايی اين حالت در انسان مشابه موش صحرايی خواهد بود.
کالين ويلسون، از انجمن روانشناسی بريتانيا، گفت: "عشق احساسی پيچيده است. بدون شک تغييراتی در سطح فيزيولوژی عصبی روی می دهد، اما مساله تنها به يک ماده شيميايی خلاصه نمی شود."
منبع: سايت فارسي بي بي سي
**
سوم آبان 1379 فريدون مشيری از ميان اهل ادب و فرهنگ ايران رفت. سال 79 برای اهل ادب و فرهنگ ايران زمين سال تلخی بود. نوروزش با خبر رفتن نادر نادرپور آغاز شد و پس از آن نصرت رحمانی، هوشنگ گلشيری، محمود احيايی، احمد شاملو، فريدون مشيری، نفيسه رياحی و... رفتند.
منبع: سايت فارسي بي بي سي
فريدون مشيری از جمله شاعرانی است که دراوايل دهه سی مطرح شد، اما با انتشار شعر عاشقانه کوچه در اوايل دهه چهل شهرت بسيار يافت. عاشقانه ای که چهل و چند سال است جوانان سه نسل جوانی و عاشقی را با آن آغاز می کنند.
در سال های اخير وقتی در باره شعر کوچه صحبت می شد مشيری می گفت: "من شعرهای ديگری هم دارم. ما سال هاست از آن کوچه گذشتيم."
مشيری با غزل و مثنوی آغاز کرد و پس از آشنايی با شعرنو، به آن روی آورد. اما هرگز راه افراط را نپيمود.
پيش از انقلاب و در دوران پر تلاطم دهه های چهل و پنجاه بخش روشنفکری جامعه توجه چندانی به اشعار مشيری نمی کرد و اشعار او بيشتر مورد پسند عامه مردم بود.
اما پس از انقلاب با توجه بيشتر او به مضامين انسان دوستانه و وطن خواهانه در اشعارش، جامعه روشنفکری هم با او از سر دوستی درآمد. به جرات می توان گفت که فريدون مشيری در سال های پس از انقلاب شاعرتر بود.
سيمين بهبهانی در باره مشيری گفت: هر شاعری در کارش دوره های مختلف دارد، ولی فريدون مشيری خيلی کمتر از شاعران ديگر در دوره های مختلف شعريش اختلاف سبک داشت. اشعار او از اول بی نقض، آرام، ملايم و مردم پسند بود. البته در دوران پختگی اشعارش منسجم تر شده و ديگر خامی جوانی را ندارد.
به نظر خانم بهبهانی، فريدون مشيری در بيست سال پايانی زندگی اش درخشان ترين دوران شعری خود را داشته.
خانم بهبهانی می گويد: به نظر من در بيست سال پايانی، مشيری فلسفه زندگی خودش را پيدا کرده و آن محبت به ديگران، نگاه به زندگی با خوش بينی و نگاه کردن به اطرافيان با مهر و علاقه و دوستی وطن بود.
خانم بهبهانی درباره شعر مشيری می گويد: از لحاظ ظاهر و بلند و کوتاه کردن مصرع ها، البته می توانيم بگوييم شاعر نيمايی است، برای اينکه وزن شعر را آن طوری که نيما توضيح داده، مشيری با اغماض و احتياط بيشتری ادامه داده، وليکن از لحاظ مفهوم و درونمايه و از لحاظ طرز نگاه به زندگی و تشبيهات به هيچوجه نمی توانيم او را شاعری نيمايی بدانيم. شايد بشود گفت مشيری با حفظ حدود شعر کلاسيک، به شعر نيمايی هم روی آورده است.
به نظر خانم بهبهانی از نظر سبک، سادگی و بلاغت شعر حميد مصدق به سبک مشيری نزديک بود، ولی از لحاظ درونمايه و طرز تفکر با هم تفاوت داشته اند. او شعر هر دو را لطيف و بی ايهام می داند.
دکتر عبدالحسين زرين کوب در باره فريدون مشيری گفته است: "با چنين زبان ساده، روشن و درخشانی است که فريدون، واژه به واژه با ما حرف می زند، حرفهايی را می زند که مال خود اوست، نه ابهام گرايی رندانه، شعر او را تا حد هذيان، نامفهوم می کند و نه شعار خالی از شعور آن را وسيله مريدپروری و خودنمايی می سازد. شعر او، زبان در سخن شاعری است که دوست ندارد در پناه جبهه خاص، مکتب خاص و ديدگاه خاص خود را از اهل عصر جدا سازد. او بی ريا عشق را می ستايد، انسان را می ستايد و ايران را که جان او به فرهنگ آن بسته است دوست دارد.»
دکتر زرين کوب در کتاب جشن نامه فريدون مشيری که در سال ۷۷ به همت علی دهباشی منتشر شد، در باره او نوشته است: "زبان مشيری بی آنکه بازاری باشد، ساده است و در عين اين سادگی به نحو مرموزی فاخر و متعالی نيز هست. واژگانش با آنکه گهگاه از تازگی و سادگی تلالو دارد، زبان اهل کوچه نيست ... به گمان من فريدون شاعری واقعی است: شاعر واقعی عصرما، هنرمندی بی ادعا، شاعری خردمند و فرزانه ای ايرانی که ايرانی بودنش هم او را از دلواپسی برای سرنوشت انسان، برای آينده انسانيت و برای دنيای فردا مانع نمی آيد."
فريدون مشيری در سال ۱۳۰۵ در تهران متولد شد. تحصيلات خود را تا پايان دبيرستان در مشهد گذراند و سپس در دانشگاه تهران در رشته زبان و ادبيات فارسی به تحصيل پرداخت. چندی بعد دانشکده را وانهاد و به روزنامه نگاری روی کرد. او سال ها عضو هيات تحريريه نشريه سخن و مجله های روشنفکر و سپيد و سياه او بود.
مشيری از سال ۱۳۲۴ تا بازنشستگی اش در ۱۳۵۷ در وزارت پست و تلگراف و تلفن و شرکت مخابرات کار می کرد
.
او گاهی نيز به ترانه سرايی می پرداخت که معروف ترين آنها پرکن پياله را با صدای محمدرضا شجريان و ياد يار مهربان با صدای کاوه ديلمی و به ياد غلامحسين بنان است. شماری از اشعار آوازهای فيلم دلشدگان نيز از کارهای اوست.
فريدون مشيری پس از سال ها مبارزه با سرطان خون، روز سه شنبه سوم آبان ماه ۱۳۷۹ چشم از جهان فروبست و به ديگر اسيران خاک پيوست.
شعر "کوچه" از کتاب ابر و کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتی از اين عشق حذر کن
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
آب آيينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به سنگ زدی من نرميدم نگسستم
بازگفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم
پای دردامن اندوه کشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
**
عشق اينترنتی: احساسات بر روی شبکه جهانی اينترنت
Love Online: Emotions on the Internet
نويسنده: آرون بن زو
ناشر: انتشارات دانشگاه کمبريج
کامپيوترها فقط روش کار کردن آدم ها را تغيير نداده اند بلکه بر نحوه عشق ورزيدن ما هم اثر گذاشته اند. عاشق شدن، قهر، خيانت، مغازله، و حتی عشق بازی روی شبکه اينترنت همه بخشی از زندگی مدرن شده اند. نويسنده در اين کتاب به انواع اين رابطه ها و مسائل عاطفی و اخلاقی می پردازد که تکنولوژی جديد با خود به همراه آورده است.
**
اشاره: گويا اين كتاب به فارسي ترجمه نشده است.
**
به بهانه انتشار " پنجاه و سه ترانه عاشقانه "
در شعرهای عاشقانه و در سرآمد آنها، در اشعار عاشقانه احمد شاملو، عشق محملی می شود برای بيان دردها و آلام انسان. انسانی که شرايط موجود را نمی پذيرد و به زشتی ها نه می گويد.
گفتگوی سايت فارسی بی بی سی با محمد شمس لنگرودی
محمد شمس لنگرودی در سال ۱۳۲۹ در لنگرود متولد شد. سرودن شعر را از دهه پنجاه آغاز کرد، اما پس از انتشار مجموعه های "خاکستر و بانو" و "جشن ناپيدا" در اواسط دهه شصت به شهرت رسيد. او در دانشگاه تاريخ هنر درس می دهد. "پنجاه و سه ترانه عاشقانه" مجموعه اشعار پنجاه و سه سالگی اوست.
لنگرودی درباره تفاوت فضای شعرهای "پنجاه و سه ترانه عاشقانه" با اشعار قبلی خود می گويد: " فکر می کنم فضاهايم به طور کلی با کتابهای قبلی فرق کرده، برای اينکه در کتابهای قبلی جهان من در مجموع جهانی تاريک، بسته و غم آلوده بود. من جهان را اينطور می ديدم و هيچ منفذ و راه گريزی هم در آن سراغ نداشتم. اما قبل از اينکه اين کتاب شعر را شروع کنم با وضعيتی که در زندگی ام پيش آمده بود آرام آرام به جهان روشنايی پا گذاشته بودم و طبيعتا جهان متفاوت، تکنيک ها، درک و فضا متفاوتی طلب می کند و برای همين جهان در اين کتاب جهان روشنی است."
او معتقد است آنچه به وقوع پيوسته ادامه زندگی اوست و گذشته خود را سبب پيدايش اين مجموعه می داند.
لنگرودی در باره آنچه بر او گذشته و سبب بروز نگاه تلخ و نوميد در اشعار قديمی اش شده، می گويد: " فکر می کنم عواملی که باعث نوشتن آن شعرها شده يکی زندگی رنجبار و تلخ گذشته انسان ايرانی بوده جدا از من، و ديگری سرخوردگی های سياسی، ايدئولوژيک و زندگی شخصی خودم. اين دو عامل بستری در من فراهم کرد برای پناه جويی. دنبال پناهی بودم برای رهايی از مشکلاتی که در زندگی مرا به اينجا رسانده و سومين علتی که باعث نوشتن اين شعرها شد، خودش بايد به وجود می آمد که خوشبختانه به وجود آمد. در باره چگونگی آمدنش در زندگی ايرانی نمی شود زياد توضيح داد."
"اتفاقی که در پنجاه و سه ترانه عاشقانه برای من افتاد اين بود که ناگهان ديدم مثل اينکه آنچه بر من گذشته از اول کج راهه بوده، اين تصور که کليد قفلهای جهان در دستان ماست، تنها تصور و توهم بوده است."
شمس لنگرودی معتقد است انسانهای "شورمند و اميدوار" پس از سرخوردگی های سياسی و ايدئولوژيک زودتر نوميد و بی پناه می شوند و اگر در زندگی اين آدم ها پناهی نباشد، در لغزندگی زندگی، سر يک پيچ از بين می روند.
او می افزايد: " دو نمونه درخشان اين موضوع صادق هدايت و احمد شاملو است. اگر اتفاقی که برای شاملو افتاد، يعنی پيدا شدن آيدا، برای هدايت هم می افتاد هدايت خودش را از بين نمی برد. اين را به اتکای کتاب 82 نامه صادق هدايت به حسن شهيد نورايی که آقای پاکدامن در فرانسه منتشر کرد، می گويم . يعنی هدايت به ريسمان نازک در حال پاره شدن شهيد نورايی چسبيده بود که از آن بلندا به دره نيفتد. اما وقتی رسيد که ديد او هم مرد، هدايت ديگر هيچ چيز نداشت و همان روز خودش را کشت. شما شعرهای قبل از آيدا را نگاه کنيد، می بينيد شاملو دارد دچار ياس مطلق می شود. خودش هم می گويد به هنگامی که طناب دار من از هم گسست، چنان چون فرمان بخشايشی فرود آمدی. اين آدمها بيشتر در معرض شکستگی اند."
شمس لنگرودی اعتقاد دارد "متوهم نبودن" به معنای ارزش قائل نشدن برای آزادی و عدالت نيست و می گويد: " آزادی و عدالت ارزش خودشان را دارند. شعر بايد وجود داشته باشد برای زيباترکردن همين حيات کوچولو. شعر، هنر ، آزادی خواهی و عدالت خواهی برای زيباتر کردن و عمق بخشيدن به اين زندگی کوتاه و کوچک است."
او درباره اينکه چقدر امکان دارد در "پنجاه و سه ترانه عاشقانه" ناخودآگاه او به زمانه پاسخ داده باشد، می گويد: " حقيقت اين است که اين شعرها از ناخودآگاه آمده و ناخواسته اتفاق افتاده است. اما فکر می کنم من با دهان عطش زده دنبال آن بودم که پيدايش کردم. يعنی زمانه ديگر اين را می طلبيد. يعنی زمانه از سياهی، از تاريکی، رنج و فقر و بی عدالتی خسته شده، همين طوری که ما خسته شده ايم. اتفاقی نيست که فيلم های کمدی خيلی فروش دارد. اتفاقی نيست که همه آهنگ های تند و شتاب آلود را دوست دارند. برای اينکه همه ما از مرگ، از يکنواختی، از بيماری، از سياهی و تاريکی خسته شده ايم و فکر می کنم اين شعرها اگر هم ناخودآگاه نبوده، اما پاسخ آگاهانه ای به اين وضعيت است."
در شعرهای عاشقانه و در سرآمد آنها، در اشعار عاشقانه احمد شاملو عشق محملی می شود برای بيان دردها و آلام انسان. انسانی که شرايط موجود را نمی پذيرد و به زشتی ها نه می گويد.
درعاشقانه های شاعران نو، قدمايی مانند نادر نادرپور و فريدون مشيری اندوهی تلخ جريان دارد. گويی آنها هميشه در حسرت گلی که نچيده اند و زندگی ای که نکرده اند هستند، اما در اشعار سپيد "پنجاه و سه ترانه عاشقانه" زندگی جريان دارد و عشق محمل چيزی نيست، جز پرشوری و روشنی. شمس لنگرودی در اين باره می گويد: " دليل اينکه در شعر های نادرپور و مشيری با اندوه مواجهيم، اين است که به گمان من آنها عاشق نيستند، دنبال عشق اند. فقط در شعر معاصر نيست که اين جوری است. نگاه کنيد در شاعران کهن ما يکی دو شاعر هستند که شعرهای عاشقانه شان شورمندانه است، بقيه با خاکساری همراه است."
"اشعار مولوی شورمند و روشنايی بخش است. اين قدر که بهار در شعر مولوی است در شعر هيچ شاعر ديگر نيست. هيچ شاعری در هيچ ديوانی به اندازه مولوی از بهار و روشنی صحبت نکرده، شعر حافظ يا عاشقانه نيست يا اگر عاشقانه است يک اميد و روشنايی در ته اش است و البته کمی شيطنت."
به گفته شمس لنگرودی " در تاريخ ادبيات و حتی در نوشته های نويسندگان کلاسيک آمده است که عشق در شعر شاعران خراسانی با شادی و شعفی همراه است، در صورتی که در ديگران با خاکساری و سرخوردگی همراه است."
"فکر می کنم نادرپور و مشيری از شعرای بسيار خوب ما بودند، ولی به گمان من عاشق نبودند، آنها خواهان عشق بودند. عشق را دوست داشتند. عشق در ذهنشان وجود داشت و در واقعيت بيرونی وجود نداشت."
چاپ دوم "پنجاه و سه ترانه عاشقانه" همين روزها منتشر خواهد شد. اين مجموعه دارای شعرهايی است خواندنی و ماندنی که با گذشت زمان شايد برخی شعرها و سطرهای تازه و بکر آن اينجا و آنجا نقل خواهدشد.
کتابشناسی محمد شمس لنگرودی
شعر
رفتار تشنگی ۱۳۵۵
در مهتابی دنيا ۱۳۶۳
خاکستر و بانو ۱۳۶۵
جشن ناپيدا ۱۳۶۷
قصيده لبخند چاک چاک ۱۳۶۹
پنجاه و سه ترانه عاشقانه ۱۳۸۳
تحقيق
گردباد شور جنون ( سبک هندی و کليم کاشانی ) ۱۳۶۶
مکتب بازگشت ( تحقيق در تاريخ و شعر دوره های افشاريه، زنديه و قاجار ) ۱۳۷۲
تاريخ تحليلی شعرنو ( ۱۲۸۴ - ۱۳۵۷ ) چهار مجلد ۱۳۷۷
داستان برای کودکان
شبی که مريم گم شد ۱۳۷۸
رمان
رژه بر خاک پوک ۱۳۷۰
**
يادداشتى از نادين گورديمر در باب داستان نويسى
منبع: سايت روزنامه هموطن سلام
نادين گورديمر برنده نوبل ادبى و اهل آفريقاى جنوبى است. او يكى از مبارزان نژادپرستى در رژيم آپارتايد بود كه تا به آخر در كنار سياهان ماند و بيانيه هاى آتشين اش جزو تاثيرگذارترين مقالاتى بود كه در آن سالهاى سياه ارائه شد.
گورديمر براى خواننده ايرانى نامى آشناست؛ بسيارى از آثارش چه در زمينه داستان كوتاه و چه رمان ترجمه و منتشر شده اند.
نگاه او به داستان نويسى از منظر يك استاد نكات جالبى دارد كه خواندنش خالى از لطف نيست. در مقاله تلخيص شدهای كه از پى مىآيد با نظرات اين نويسنده درباب واقعيت و داستان آشنا میشويم.
كدام داستان نويس است كه در مواجهه با روزنامه نگاران با اين سوال روبهرو نشده باشد كه شخصيت داستانىاش با كدام شخصيت واقعى و زنده مطابقت دارد؟ كدام نويسنده در بررسى آثارش با منتقدى روبهرو نشده كه فلان شخصيت داستانى از كجا ريشه گرفته و كجا را میزند؟ كدام نويسنده وقتى با دوستان صميمى خود روبهرو میشود، با اين طعنه روبهرو نشده كه فلانى با اين شخصيت نمیخواستى فلان كس را بزنى؟ خلاصه دوست، رفيق، همسايه و حتى آنهايى كه هيچ ارتباطى ندارند، در خط و ربط داستانها به دنبال ما به ازا میگردند.
نويسنده داستان را هم داستانى میدانند. ادبيات نقابى است كه بايد كنار بزنند؛ نوعى آدمخوارى روشنفكرى كه بايد رو شود.
در ميان زندگى ديگران تخيل نويسنده بيش از همه در معرض اتهام قرار دارد. حتى خود نويسندهها هم گاه و بیگاه همين بازى را بر سر آثار نويسندگان ديگر درمى آورند. البته سنت نقد و مكتبهاى نقد ادبى در روزگار خود، با آن شكوفا و فربه شده است. در ميان غير حرفهاىها نيازى نيست كه بازيگر را به شخصه بشناسند، يا كوچكترين آشنايى با او داشته باشند و بدانند نويسنده چه شخصيتى را بر چه مبنايى خلق كرده.
امروزه كه به روزگار جوانى خودم نگاه مي كنم كه با اشتياق و علاقه فراوان به آثار دى اچ لارنس را میخواندم به ياد دارم كه با تب و تاب فراوان در حلقه دوستان او دنبال كسانى میگشتم كه اشارهای در ميان شخصيتها به آنها شده باشد.
تصور میكنيد چه اهميتى داشت، براى من 16 ساله كه در شهر كوچك معدن چيان طلا در آفريقاى جنوبى زندگى میكردم، بدانم مادر و مريام در رمان دى اچ لارنس همان مادر خود لارنس است و مريام يكى ديگر؟
چه اهميتى داشت كه بدانم اتولاين آن يلخى خرپول به خاطر میهمان نوازى اش و پذيرايى گرمى كه از پسر نابغه معدن چى بيمار كرده بود، افتخار يافت كه در يكى از رمانهاى آتى او جايى براى خود دست و پا كند؟ چه چيزى میتوان به اين درك ناقص من افزود، غير از لذت كشف من در اين سوى دنيا كه داستانها و رمانهاى او پر از زنان و مردانى است كه زمان زيادى از حياتشان گذشته، زيرا از زمان جنگ جهانى دوم به اين سو كه من گوش ايستاده بودم مرگ پرده سكوت را بر چهره آنها افكنده يا سالخوردگى آنها را از پا انداخته بود؟
شايد متنى محدود دوران شكوفايى من و دايره محدودتر آشنايانم و ملال زندگىهاى سادهای كه در دور باطل تولد، ازدواج، زايش، مرگ و تولد خلاصه میشد، مرا به فكر میانداخت كه داستانهاى هراس انگيز را با امكان تطبيق آدمهايى كه روزگارى زنده بودند، درست مثل حالاى من، بخوانم.
توضيح ديگرى كه شايد جالب باشد، اين است كه من وقتى داستان نويسى را شروع كردم، تجربه چندانى نداشتم و واقعا نمیدانستم شخصيتهاى داستانى از كجا میآيند. دنبال راه و چاه كار بودم، اما واقعا نمیدانستم و مرز تخيل و واقعيت را گم میكردم. با اين همه بازى ادامه میيابد. من جاسوس خود نويسنده را هم ول نمیكند و میخواهد ردى از او در جايى گير بياورد. اين مفتشهاى سمج واقعا چه میخواهند. چرا دست از سر ما نويسندهها برنمى دارند. آيا مالون پدربزرگ فراموش شده ساموئل بكت نبود؟ آيا ناباكوف با اسم مستعار هومبرت هومبرت به شكار پروانه نمیرفت؟ سوالهاى از اين دست فراوان است.
نويسنده بايد به اين 20 سوالى بى پايان تن دردهد و گاه مجبور باشد به رابطه داستان و واقعيت به عاميانه ترين شكل آن بپردازد آن هم گاه براى كسانى كه نويسنده نيستند. با توجه به اين كه بخشى از ماجرا براى خود نويسنده هم معلوم نيست، مشكل مضاعف میشود و نويسنده براى درك معما پا به ميدان میگذارد، خب در چنين وضعى مثل اين میماند كه خصوصى ترين زواياى زندگى آدم را روكنند و در مقابل چنين مسائلى فقط يك تكذيب ساده كفايت نمیكند كه سوال كننده سمج از رو برود.
نه فلانى و بهمانى آن كسى نيست كه تو خيال میكنى. پس از كجا آمده؟ نكته زائدهاى باشد كه از نويسنده بيرون زده؟ البته جاى بحث نيست كه هر شخصيتى در داستان هر چه میخواهد باشد، حشره، شبح يا خيال، ما به ازايى دارد و ما به ازاهاى آن هم آدمهاى زندهای بودند كه نويسنده در زندگى اش با آنها به نوعى سركار داشته است، اما میتوان استدلال كرد و نتيجه گرفت كه مثلا نويسنده از آن وضع، اطلاع داشته يا نداشته است.
اما در اين كه شخصيتها به نوعى از زندگى گرفته شده اند، همه متفق القول هستند. نويسنده به هر حال در جايى خبرى از آن شخصيتها داشته و رفتارشان را پرورده است. شخصيتى كه زاده خيال نويسنده بر مبناى دريافت او است.
ما نويسندهها در آن لحظه ناب كه به غارت میپردازيم و هر چه ديده و ناديده را به عنوان زندگى به خواننده قالب میكنيم چه چيزى داريم. حتى اگر بخواهيم يك نمونه مصنوعى از آن درست كنيم، چون حس ملموسى نيست اين امكان كى به كى بود، قابل بررسى و كسب نتيجه مطلوب نيست. گاهى ممكن است با انگيزههاى خلاف واقع و اعمال زشت كه نويسنده بار شخصيت میكند، شاكى را از خود بيزار كند. زيرا گاهى فرد سعى میكند خود را در آينه شخصيتهاى خلق شده بيابد. هر چند قانون قابل تسرى و عمومى در اين ارتباط وجود ندارد.
رابطه نويسنده و پرسوناژهاى واقعى بيشتر شبيه آينه پريمولوى، نويسنده معاصر ايتاليايى است، آينهای ماوراءالطبيعه كه قوانين نور و تصوير درآن صدق نمیكند. بلكه تصويرى كه درآن انعكاس میيابد همان است كه درخيال فرد ثالث ناظر شكل میگيرد.
به نظر من اين تعريف نزديك ترين تعريف ممكن از رابطه تخيل و واقعيت در داستان نويسى است.
نويسنده آن فرد ناظر است كه درمقابل شما میايستد. آنچه او در فرد میيابد الگوى رفتارى نيست كه براساس آن شخصيتى خلق شود و در كتاب گنجانده شود، بلكه مجموعهای از اشارات فردى است كه در آينه معمولى جهان انعكاس نمیيابد.
از اين لحظات و اشارات نويسنده دست به انتخاب میزند و براى خلق شخصيتهاى آتي بهره میجويد، اين لحظات مواد خام كار نويسنده است، همانهايى كه در آينه ماوراءالطبيعه شكل میگيرد. از حرفهايى كه نمیزند، از سپيدخوانى، از خشمى كه درنگاه شخص است و لبخند او را بى اثر میكند، پيامهايى كه حالت چهره تداعى میكند، همه و همه نشان از قدرت خلاقه نويسنده دارد.
نويسنده از يك چيز مطمئن است، عدم تعادل ويژگى خاص شخصيت انسانى است. هيچ قانون ثابتى وجود ندارد كه از يك فرد ويژگىهاى داستانى استخراج شود. شخصيت براى آن كه واقعى جلوه كند، بايد در اندازههاى خارج از زندگى ارائه شود. يعنى جامع تر، ناقص تر يا پيچيده تر از آنچه در زندگى واقعى هست. بايد واسطه تجريدى متن چاپ شده را در نظرگرفت و برعنصر تجريد آن فائق آمد. نويسنده ادراك خود را در فواصل زمانى طولانى گرد مى آورد و از بايگانى فعالى برخوردار است كه طى چندين سال پروندهای جامع بيرون میدهد. پروندهای كه وقتى بيرون آمد بايد پاسخگوى مطالب خود باشد.
بايگانى نويسنده پرونده ساز بايگانى راكد نيست، هم بايگانى میكند و هم پرونده میسازد. اين نكته فراتر از حافظه و بايگانى است. يعنى نويسنده در لحظاتى كه ثبت میكند، مختار است به همين دليل پس از چندسال وقتى رمانى خلق میشود، لحظههاى ناب فراوانى در آن خودنمايى میكند و اگر اثرى فاقد چنين ويژگى باشد با استقبال سرد خوانندگان روبه رو میشود و ستونش آثار در انبارمانده سالهاى طولانى است كه نام نويسندگان آنها هم به ياد نمىماند.
نويسنده بايد اين روند اخلاقى را توجيه كند. گراهام گرين در مقام دفاع از كار نويسنده میگويد: «وقتى پاى اثرى مینشينم، سعى میكنم براى آدمهاى واقعى كه با آنها روبهرو شده ام سرنوشتى ديگر رقم بزنم.» از نظر جوزف كنراد هم كارنويسنده عمليات نجات در تاريكى است. بيرون كشيدن مراحل ناديده و ازياد رفته در توفان زندگى. او معتقد است رمان اگر به درد زندگى مردم نخورد كه رمان نيست.
ميلان كوندرا در جايى میگويد: حدى هست كه رمان نويس نمیتواند درباره رمانهايش نظريه پردازى كند، آن حد جايى است كه بايد بداند سكوت معنى بيشترى به داستان او میدهد؟
من به آن حد رسيده بودم.
مى خواهم بگويم كه نويسنده نبايد الزاما از كار خود دفاع كند.
خود اثر بايد گويا باشد و منتقد ادبى هرچه میخواهد از آن بيرون بكشد.
نويسنده دنده آدم شخصيت داستانى است. زندگى نويسنده به قول ادوارد سعيد متفكر عرب و آرمان خواه فلسطين خود داستان است. آنچه روايت میشد، روايت است نه موضوع، نه پى رنگ و نه تبديل زندگى نويسنده به رمان.
نويسنده خودش داستان است. او از داستان مرخص میشود تا خواننده با واقعيتى داستانى روبهرو شود.
شايد بهترين تعريف اين باشد كه بگوييم واقعيت داستان در هدف آن نهفته است. كشف و ثبت دنياى انسانى انسانى انسان. همين.
**
لينكستان استان گيلان
گزارشی جالب از قلعه روخان در بی بی سی
نگاهی به ترانه هيبت
يک کتاب الکترونيک جديد در کتابخانه ورگ، درباره حيدرخان و يارانش و با نگاهی به ترانه فولکلور هيبت.
عکسی از بالاترين نقطه قلعه روخان
از اين زاويه ديد که شکارگرش «سارا مهريار» است، می توانيد دريای کاسپين را نيز ببينيد.
چند عکس ديگر از قلعه روخان
اين عکس ها را سارا مهريار، دانشجوی معماری گرفته است.
کتاب شاعران گيلکی، در سايت آمازون
قلعه روخان، بزرگترين دژ نظامی ايران
اين مطلب عباس حسين نژاد را در هفت سنگ بخوانيد.
کلّی موسيقی گيلکی، برای دانلود
اگر دنبال موسيقی گيلکی از هر نوعی می گرديد يا خودتان چيزی برای به اشتراک گذاشتن با بقيه داريد، بشتابيد!
وبلاگ گروهی گيلکی به روز شد
با چهار هساشعر و ترجمه فارسی آنها
موسيقی گيلکی
ياداشتی درباره موسيقی گيلکی
لاهيجان، شهر ابريشم
درآمدی بر ابريشم و صنعت ابريشم، به مناسبت فرارسيدن زمان کج چينی (برداشت محصول نوغان)
جشنواره ملی سوسن چلچراغ
افسانه و تاريخ
مطلبی جالب به گيلکی تبری.
آستارا با بام های سفالينش خداحافظی می کند.
يک شاعر گيلک به ابديت پيوست
شکيبايی لنگرودی هم رفت.
عکس هايی از موزه مساکن روستايی
عکس از سارا مهريار و سارا ثابت
موسيقی گيلکی دانلود کنيد
اين جا هم پر است از موسيقی گيلکی برای دانلود. از ناصر مسعودی و پوررضا گرفته تا آلبوم گل گلاب که پارسال بيرون آمد و حتا گيله اوخان های شيون. نتيجه زحمات رفقای انزليچی است.
باز هم ابای های گُل انزلی: وارش
اين سايت زيبا و پرمحتوای رفقای انزلی چی را نبينيد ضرر کرده ايد.
به بهانه درگذشت به آذين، مترجم گيلانی
در گفتگوی ايسنا با نجف دريابندری و عبدالله کوثری
ديلمی های شرق ترکيه
دو تا چهار ميليون در منطقه ای در ترکيه زندگی می کنند که زبان شان از خانواده گيلکی است.
تالار گفتمان گيلکی
اينجا غلغله ای است و خبر نداريد! درباره هر موضوعی که بخواهيد، بحث و گپ رونق دارد، آن هم به زبان گيلکی. از فلسفه و ادبيات گرفته تا دوستيابی و کامپيوتر و موسيقی!
درباره پروفسور رضا
در اين بخش از سری يادداشت های معرفی مشاهير گيلک در سايت خبری ايسنا، به پروفسور رضا پرداخته شده است.
مِه / جاده چالوس
يک عکس زيبا از فوتوبلاگ کسوف
رشت مقام اول در جستجوی کتاب
در ميان ايرانيانی که کتاب و مطالعه را در گوگل جستجو می کنند، رشت مقام اول را دارد.
مجموعه جالبی از عکس شاعران گيلک
بررسی تاريخی شعر و شاعران گيلک
برگرفته از سايت می گيلان
ايران و توران و زبان گيلکی و آريائی ها
اين مطلب را بخوانيد تا خيلی از مسائل تاريخی ايران را از بعدی متفاوت ديده باشيد.
رقابت های کشتی گيله مردی قهرمانی گيلان و مازندران
با حضور زبده ترين ورزشکاران دو استان برگزار می شود.
Gilön
گيلؤن، شعری گيلکی از م.راما
سی و يکم فروردين، روز چای ايران
دکتر بهمن مشفقی پيشنهاد کرده است که سالروز درگذشت کاشف السلطنه را روز چای بناميم.
زندگينامه پدر چای ايران؛ کاشف السلطنه چایکار
کسانی که فکر می کنند، اهميت کاشف السلطنه تنها به خاطر معرفی صنعت چای در ايران است، حتما اين مطلب را بخوانند!
عکس هايی از ماسوله
بد نيست اين عکس ها را ببينيد تا ماسوله را از ديد عکاس های گوناگون و با انديشه های مختلف ديده باشيد.
زن روستايی نقاش و بانوی سال سوئد
تاريخچه شهر رشت
درباره عروس گولِیْ
عروس گلی از آيين های نمايشی گيلکان است که شروع بهار را خبر می دهد
آستارا؛ سبز
يک عکس زيبای ديگر، از آستارا
چهارپادشاهان لاهيجان
عکسی از يکی از نقاشی های مسجد چارپادشاهان لاهيجان
چيزی که در ماسوله بی شک جلب توجه می کند، رنگ است!
عکسی زيبا با توضيحی جالب از ماسوله
چشم اندازی ژاپنی
عکسی زيبا از آستارا
تازه سال
يادداشتی گيلکی، از وبلاگ کاسپينوز، با اشاره ای به آغاز واقعی سال ديلمی يا گيلکی.
گيلان در ويکی پديای فارسی
صفحه ويژه زبان گيلکی در ويکی پديای انگليسی
عکس هايی زيبا از ماسوله
از وبلاگ ماه و ماهی
عکس زيبايی از ساختمان کلاه فرنگی
تبريک نوروزی گيلماخ، سايت رسمی محمد بشرا
شيمی عيد موبارک ببه
تبريک عيد از سوی وبسايت شيون فومنی و به قلم حامد فومنی
جام و مدال نقره برای عکاس گيلانی
يك عكاس گيلانی موفق به دريافت جايزه جام و مدال نقره مسابقه جهانی عكاسی انجمن بين المللی عكاسان آمريكا شد
هويت گيلانی به جهانيان معرفی می شود
يادداشتی از کورش ضيابری درباره فعاليت های فرهنگی گيلکان در اينترنت
اخبار مازندران
روجين، سايت بزرگ مازندران و مازندرانی ها
اين سايت، مربوط به مازندرانه. گرچه ایکاش که می دانستند که ما گيلانی و مازندران نداريم و همه مان گيلک يا به قول خودشان گِلِک هستيم.
معرفی احمد مرعشی، مترجم و پژوهشگر گيلک
تاريخچه علمی، فرهنگی، تفريحی و هنری رشت
تالار گفتگوی گيلک، دوباره راه اندازی شد
اين بار مثل اين که آمده تا بماند، باز هم دست مديرش را به ياری بگيريد.
دختر لوس در بشقاب گيلک
مطلبی درباره غذاهای ايرانی، با يک عکس زيبا و اشتهاآور از ميرزاقاسمی!!!
شب چله در گيلان
باورداشت های گيلکان درباره شب يلدا
گيلان نيوز
ِيک سايت خبری مخصوص گيلان
مجله اينترنتی رودسر
ترانه های محلی گيلکی در استکهلم سوئد
کنسرت روح انگيز، خواننده موسيقی محلی ايرانی در چند شهر اروپا
اَ دور و زمانه زاکان
يک يادداشت شيرين گيلکی، از يک خانم نويسنده!
جهانگير سرتيپ پور
موزه نظامی بندر انزلی
Gilan or Guilan?
مطلبی جالب درباره ثبت غلط نام مکانها و شهرها در گيلان
خواهرخواندگی بندر انزلی با قازان تاتارستان!
همه چيز درباره شيون فومنی
چيزهای بيشتری از شيون فومنی بدانيد و صدايش را بشنويد. شيون فومنی يکی از بزرگان شعر و ادبيات گيلکی بود.
به مناسبت سالروز درگذشت شيون فومنی
زندگی نامه شاعر به نقل از سايت اختصاصی شيون
درباره سل تی تی لاهيجان
نگاه تاريخ به استخر لاهيجان
کشف گورهای تاريخی پيش از اسلام با اجساد کودکان در گيلان
گفت و گو با فريدون پوررضا
از روزنامه ايران
انجيل را به گيلکی بخوانيد
ترجمه انجيل های چهارگانه به زبان گيلکی
گفتوگو با احمد عاشورپور
عاشورپور خواننده قديمی و پدر موسيقی فولکلور گيلان
caspianous
يک وبلاگ به درباره دريای کاسپين و گيلان به زبان گيلکی
**
يادی از ابراهيم شكيبايی لنگرودی؛ شاعر گيلان
ابراهيم شكيبايی لنگرودی شاعر گيلانی روز چهارشنبه، 17 خرداد ماه سال 1385 خورشيدي، در سن ۶۶سالگي به دليل بيماري دارفاني را وداع گفت.
از زنده ياد شكيبايي، چندين مجموعه شعر از جمله "بی هيچ تكيه گاه" ، "لاكوی" و "ديگر خواب بايد ديد" به يادگار مانده است.
وی به ۱۳۱۹خورشيدی در شهرستان لنگرود متولد شد. شكيبايی بازنشسته ارتش و هم رديف شاعراني همچون مرحوم محمود پاينده لنگرودی، شمس لنگرودی، حسين درتاج، كريم رجب زاده، محمد بندری و احمد خويشتندار بود.
پيكر اين شاعر توانمند روز پنجشنبه، 18 خرداد ماه با حضور اعضاي جامعه هنر و ادب گيلان و اقشار مختلف مردم از محل بيمارستان امينی لنگرود تشييع و در مزار شهداي اين شهرستان در قطعه هنرمندان در جوار مزار مرحوم "محمود پاينده لنگرودي" به خاك سپرده شد.
**
شعری از وی:
من به گل های قشنگ
و به گلدان هايم...
عشق می ورزم
من صميمی هستم-
با طبيعت همه فصل
من تفاوت دارم
من دلم می گيرد
وقتی از سيلی باد-
برگ ها می ريزند.
و درخت
می نشيند عريان.
**
نگاهی به جنگ سالامين
قاسم آخته
قواى يونان پس از شكست در ترموپيل در تابستان ۴۸۱ ق.م آتن را تخليه كرد و همراه ۲۷۱ كشتى خود به منطقه اى به نام «آرت ميزيوم» رفتند. اما اين مقدار پارسيان را اقناع نمى كرد زيرا هدف آنها منتهى اليه مرزهاى غرب يونان بود. به علاوه وقتى كه سال ها بعد نياكان ايرانى شان وقايع تلخ و شيرين شاهان و سرداران پارسى و سرگذشت آنها را براى فرزندانشان نقل مى كردند، حكايت فتوحات و ناكامى هاى پارسيان به يك اندازه شنيدنى بود. پس از مرگ لئونيداس در ترموپيل فرماندهى نيروهاى يونانى به اورى بيادس (Uri Biades) واگذار شد. اين دو تن اهل لاسه دمون بودند. آتنى ها سابقه تفرقه افكنى ميان قواى يونانى را داشتند بنابراين رضايت دادند دوباره يك لاسه دمونى فرماندهى نيروى دريايى يونان را به عهده بگيرد. يونانيان در سر راه خود به آرت ميزيوم از داخل «اوبه» گذشتند. اهالى «اوبه» كه قلباً با پارسيان بودند مهلت خواستند براى پيشگيرى از جدال با آتنى ها زنان و اطفال خود را نجات دهند اما اورى بيادس حاضر نشد وقت را تلف كند و درخواست ساكنان را رد كرد. آنها نزد تيمستوكلس رئيس آتنى ها كه به درايت و تدبير شهرت داشت رفتند و با پرداخت رشوه از او خواستند كه اورى بيادس را از اين كار منصرف كند و او نيز چنين كرد. بنابراين سپاه يونانى متشكل از آتن و اسپارتيان «اوبه» و اهالى كورنيت در آرت ميزيوم تجمع كرده و منتظر پارسيان ماندند.
مواجهه آرت ميزيوم
بعدازظهر روز پس از فتح آتن كشتى هاى ايرانى وارد جزيره آفت شدند. ايرانيان مى دانستند كه شمار نفرات يونانى در اين محل كم است. به علاوه اگر يك باره هجوم مى آوردند يونانيان مستقر در آن محل با استفاده از تاريكى شب فرار مى كردند و اين برخلاف انتظار پارسيان بود، زيرا تصميم داشتند در آرت ميزيوم كار را يك سره كنند از اين رو پارسيان ۲۰۰ كشتى جدا كردند و از راه سى ياتوس «اوبه» را دور زده و به اوريپ وارد شدند تا يونانيان... متن كامل
**
بررسی جزييات زندگی آلبرت انينشتين
ترجمه: على عبدالمحمدى
او تجسم خرد ناب بود، استادى كه انگليسى را با لهجه آلمانى تكلم مى كرد، كسى كه چهره اش به عنوان يك كليشه خنده دار در هزاران عكس و فيلم به نمايش درآمده است. سيماى منحصر به فرد او با آن موهاى بلند و آشفته بلافاصله قابل تشخيص بود، نظير «ولگرد كوچك» اثر ماندگار «چارلى چاپلين» كمدين مشهور سينماى جهان.
چهره او به اندازه همان خانم هاى شيك پوشى كه در تالارهاى مجلل برلين و هاليوود مثل پروانه دور او مى چرخيدند شناخته شده بود. با اين حال، او به طرز غير قابل تصورى عميق بود نابغه اى بين نوابغ ديگر كه صرفاً با انديشيدن توانست دريابد كه جهان با آنچه به نظر مى رسيد تفاوت دارد. حتى اكنون دانشمندان در مواجهه با نظريات عالمانه او مثل نظريه نسبيت عام اظهار شگفتى مى كنند. «ريچارد فينمن» كه خود در زمره دانشمندان برجسته معاصر بود در اين باره گفته است: «من هنوز نمى توانم بفهمم كه او چطور به اين موضوع مى انديشيد.» اما فيزيكدان بزرگى كه ما در اينجا از او سخن مى گوييم به طرز شگفت انگيزى ساده رفتار مى كرد. مثلاً او عادت داشت كه كراوات ها و جوراب هايش را با عرقگيرها و زيرپيراهنى هاى پروانه اى عوض كند. او كلمات قصار پُرمغزى را بر زبان جارى مى ساخت و به آسانى حل معادلات رياضى قادر بود تا اشعار نامربوط بسرايد. مثلاً او مى گفت: «دانش چيز شگفت انگيزى است، مشروط بر آنكه كسى مجبور نباشد از طريق آن امرار معاش كند.» بازى پرتاب حلقه ها او را مشغول مى كرد، ضمن اينكه او همواره تلاش مى كرد تا به اشكال مختلف خود را به عنوان يك يهودى پاكدل يا يك هنرمند پُرآوازه بشناساند. هر كارتون سازى آرزو مى كرد تا مدلى همانند او داشته باشد. ايده هاى او درست همانند ايده هاى «چارلز داروين» (ديرينه شناس برجسته) غوغايى در جهان دانش بر پا مى كرد و عملاً فرهنگ معاصر، از نقاشى تا شعر، را تحت تأثير قرار مى داد. در آغاز، حتى بسيارى از دانشمندان مفهوم واقعى «نسبيت» را درك نمى كردند كه اين يادآور سخن كنايه آميز و بديع «آرتور ادينگتون» متخصص بذله گوى فيزيك نجومى است كه وقتى از او پرسيده شد «آيا درست است كه فقط سه نفر مفهوم نسبيت را درك كرده اند» پاسخ داد «من دارم تلاش مى كنم بفهمم كه نفر سوم كيست.» به طور كلى، نگاه جهانيان به مفهوم «نسبيت» نگاهى منتظرانه و خيره شونده بود. براى بسيارى از انديشمندان بزرگ دهه ۱۹۲۰ از «داداييست» ها تا «كوبيست» ها و حتى فرويدين ها (طرفداران نظريات زيگموند فرويد)، اما قضيه تا حدى فرق مى كرد. اينان «نسبيت» را منطبق بر واقعيت هاى امروز جهان يافته بودند و ... متن كامل
**
مطالب مرتبط:
آلبرت اينشتين؛ مردي كه زياد مي دانست
**
شادترين سال عمر انسان
دست آورد يك پژوهش از دانشمندان انگليسی نشان می دهد كه 57 سالگی، شادترين سال زندگی مردان و زنان است.
به باور دانشمندان، در اين سن مشكلات مالی كمتری برای خانواده ها وجود دارد و فرزندان تشكيل زندگی مشترك داده و از والدين خود جدا شده اند. به همين دليل، ديگر دغدغه چندانی برای پدران و مادران وجود ندارد.
**
ركورد جهانی زندگی مشترك
يك زوج انگليسی 105 و 102 ساله با 83 سال و شش ماه زندگی مشترك كه بزرگ ترين فرزندشان 82 سال دارد، رتبه نخست زندگی مشترك در جهان را از آن خود كردند.
بعد از اين زوج، رتبه دوم از آن يك زوج آمريكايی است كه در حال حاضر با 82 سال و شش ماه زندگی زناشويی مشترك را تجربه كرده اند.
**
مطالبی پيرامون عشق و خوشبختی
منبع: سايت بهار ايران
روانشناسی عشق ورزيدن
روانشناسی عشق ورزيدن برای انسان رسيدن به کمال بدون نوعی از عشق ورزيدن امکان پذير نيست. بدين گونه هر کس در آرزوی عشق ورزيدن و مورد عشق واقع شدن است. هر چند عده زيادی هستند که بطور کامل ناکام می گردند. امروزه عده ای هستند که می ترسند به نفوذ عشق ديگری سر فرود آورند زيرا تصور می کنند هويت شخص خود را از دست می دهند. عده ای ديگر در ناخود آگاه خود عاشق شدن را ممنوع می کنند چون نمی خواهند مورد خيانت واقع شوند. در اين مواقع است که بعلت ناسازگاری های ناخود آگاه در درون فرد عشق ورزی غير ممکن می گردد و در مواقع است که روانکاوی يا دوباره سازی روانی تقريبا هميشه موثر است. متن كامل
**
راز خوشبختی يکی از مشکلات بشر در عصر ماشين و فضا در دورانی که انواع واقسام تفريحات و سرگرمي ها در اختيار انسان مدرن قرار دارد، احساس يکنواختی و تکراری بودن امور زندگی است. جای بسی تعجب است که هرچقدر زندگی مرفه تر و سبک آن مدرن تر می شود اين احساس يکنواختی و ايستايی بيشتر مي گردد؛ در چنين حالتی هر نوع تنوع فقط اثری موقت دارد و پس از مدتی باز احساس دلزدگی و دلمردگی به سراغ اشخاص می آيد. واقعا مشکل انسان چيست، آيا پيشرفت است. متن كامل
**
گل زرد و يادی از امير هوشنگ ابتهاج گيلانی (ه.الف.سايه )
گل زرد و گل زرد و گل زرد
بيا با هم بناليم از ســر درد
عنان تا در كف نامردمان است
ستم با مرد خواهد كرد نامـرد
**
سال های دانشجويی در تهران، دوبيتی زيبا و دلنشين " گل زرد " هوشنگ ابتهاج گيلانی را بارها بين دانشجويان، هنگام صرف ناهار، استراحت، مطالعه و خواب و... با سوز ويژه ا ی می خواندم. يكي از دوستان رامسری ام يك بار بهم گفت: چه شعر باشكوهی! كي آن را سروده اي؟ و بعد مي گفتم اين دوبيتي را " سايه " - بزرگ ترين شاعر غزل سرای ايران- سروده است.
و حالا بيش از يك دهه در سايه سار روزگار پر فريب و نامرادی، هنوز دوبيتی زيبا و دلنشين سايه، بوی خاطرات دانشجويی را به مشام می رساند.
**
امير هوشنگ ابتهاج، مشهــور به «ه.الف سايه» و متخلص به سايه، اديب و شاعر غزلسرای پرآوازه ي ايرانی، در سال ۱۳۰۶ در رشت متولد شد. هوشنگ ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام " گاليا " شد که در رشت ساکن بود و اين عشق دوران جوانی دست مايه اشعار عاشقانه ای شد که در آن روزگار سرود.
**
نقش پياده روی در بهبود افسردگی
بر پايه ی پژوهش های تازه دانشمندان دانشگاه تگزاس، قدم زدن موجب بهبود حال بيماران مبتلا به افسردگی می شود.
اين عده از دانشمندان با بررسی 40 بيمار مبتلا به افسردگی بين 18 تا 55 سال يی بردند، بيمارانی که مدت 30دقيقه روی تردميل تند راه می روند، تا يك ساعت پس از اتمام ورزش احساس نيرومندی و سلامت روانی می کنند، ولی بيمارانی که مدت 30 دقيقه آرام و بی حرکت در جايی می نشينند، دچار احساس منفی مانند استرس، افسردگی، خشم و خستگی می شوند.
**
گيلان در زمان های دور شامل وسعتي از كنار اردبيل و خلخال در مغرب تا كلاردشت در مشرق بود كه خاك آن از سوي شمال به دريا و از جنوب به شهر قزوين مي رسيد و اين وسعت گاه گاه به سبب عوامل سياسی و يا اجتماعی كم و يا زياد مي شد .
در قرن های اوليه ي پيش از ميلاد ، اين خطه مسكن اقوام مختلف از جمله كادوسی ها و كاس ها بود. طبق نوشته اوستا ، آريايی ها در مسير مهاجرت خود ، به تعبيري (( ون )) و ((مازن)) يعني گيلان و مازندران را نيز به متصرفات خود اضافه نمودند و با ادغام نژادي با مردم اين سرزمين ، موجب پيدايش تيره هاي مختلفي از جمله گيل و ديلم دركناره هاي دريای خزر نشد كه گيل ها دركنار دريا و ديلم ها دركوهستان زندگي مي كردند .
هيچيك از ساكنان منطقه ، نه كاس ها ، نه آريايي ها ، نه كادوسي ها و نه آماردها كه درعمارلو و حاشيه ي سفيدرود زندگي مي كردند و جنگجوترين طايفه غير آريايي بودند ، هرگز به اطاعت سلسله ي پادشاهان پيش يا بعد از ميلاد در نيامدند ، به طوري كه درهيچكدام از كتيبه های رسمي پادشاهان ايران ، شرحي كه دليل تابعيت آنان باشد ، ديده نمي شود . طبق نوشته ي نولاكه ، نه كادوسيان از هخامنشيان اطاعت مي نمودند و نه در دوره هاي بعد مردم ناآرام ديلم كه در سواحل غربي جنوب درياي خزر مي زيستند خود را مطيع ساسانيان نمودند.
گيل ها دراوايل سده ششم پيش از ميلاد نيز به استقلال زندگي مي كردند . آنها طبق تقاضاي كوروش هنگام محاصره ي بابل لشكري مركب از 20000 پياده و 4000 سوار به ياري او فرستادند . درحمله ي اسكندر به ايران كادوسيان به صورت قوايي نيرومند به ياري جنكجويان ايران شتافتند و استقلال خويش را همچنان ادامه دادند .
چون اردشير پس از درهم شكستن سپاه اشكانی به سلطنت رسيد با آشنايي به روح آزادگی مردم گيلان و آگاهي از بيرون راندن جانشينان اسكندر در صددجلب دوستي اين قوم برآمد . گيلانيان درجنگ شاپوراول بادولت روم كه به اسارت والرين انجاميد، نقش داشتند . در زمان سلطنت داريوش سوم حكومت اين سرزمين با گيل بن گيلان بود . با سقوط ساسانيان پاي نيروهاي مهاجم به ايران باز شد و بيشتر نقاط اين كشور به تصرف آنان درآمد . به سال 22 هجري ، زمان خلافت عمر بود كه نخستين برخورد مردم ديلم با اعراب روي داد و با كشته شدن فرمانده ديلميان ، آنان به سرزمين خود عقب نشستند . تنها كار اعراب كه از تصرف سرزمين هاي آنان درمانده بودند ، اين بود كه پادگاني از سپاهيان خودرا در قزوين مستقرسازند و هرازگاهي بين ديلميان و اعراب جنگ هايي در مي گرفت ولي گيلان همچنان از تصرف آنان به دور ماند . قرن سوم هجري شاهد شدت يافتن مهاجرت علويان به گيلان بود . رفتار علويان و بسياري ديگر از كساني كه خلق و خوي اسلامي آنان رنگ زوال نپذيرفته بود مردم ديلم را فريفته ي رفتار و باورهای دينی آنان ساخت و بدين ترتيب زمينه هاي مسلمان شدن مردم گيل و ديلم فراهم آمد . با قيام حسن بن زيد علوی، پايه هاي حكومت علويان شيعه زيديه دراين سرزمين مستقر گرديد . جنگ و جدال ميان عمال خليفه و مردم گيلان هنگامي كه علويان درگيلان حكومت مي راندند پايان نمي يافت . دراين هنگام تنها گيلان و ديلمان بود كه توسط فرماندهان محلي اداره مي شد و بقيه ي نواحي ايران زيرفرمان كارگزاران خليفه بود.
آغاز تشكيل حكومت هاي محلي در گيلان را كه به صورت سلسله هائي درتاريخ از آنها ياد شده بايد از نيمه دوم قرن دانست . اين سلسله ها عبارتند از :
- جستانيان كه ابتدا در رودبار الموت مستقر بودند و بعد به لاهيجان منتقل شدند .
- آل وهسودان كه سلسله فرمان روايي آنان در 251هجري در دره علياي شاهرود و درناحيه شهرستان تشكيل يافت .
- سالاريان كه در اواخر قرن سوم به سميران دست يافته و از آنجا برطارم نيز مسلط شدند .
- آل زيار كه در دوران حكومت سامانيان بربخش هايي از گرگان و طبرستان و گيلان فرمان روايي داشتند .
- آل بويه كه حكومت گيلان و برخي از نواحي ايران را برعهده داشتند.
گيلان در عصر حكومت تركان نيز سر به اطاعت آنان بر نتافت و گيلانيان در عالم اسلام نيز به نوعي استقلال توجه داشتند و با گرويدن به شيعه مخالفت خود را با حكومت بغداد نمايان ساختند. به گفته ي عده اي از مورخين گيلان در دوران سلطنت خوارزمشاهيان شامل دوازده ناحيه بود كه بر هر يك ، يكي از فرمان روايان يا اميران محلی گيلان حكومت مي كردند . بعد از حملـه ي مغولان به ايران نيز ، گيلانيان خــود را ازخدمتكـاري و دادن بـاج به مغـلان مستثنا مي دانستند. به سال 706 هجري زماني كه اولجاتيو قصد كرد گيلان را در تصرف خود در آورد حملات خود را از چهارجانب آغاز نمود . اولجاتيو چون يقين داشت كه مردم گيلان از اطاعت او سرخواهند پيچيد، قسمت هاي مختلف گيلان را به امراي محلي واگذار كرد و تنها به گرفتن خراج قناعت ورزيد . اما پس از اولجاتيو گيلانيان از پرداخت خراج هم خود داري كردند . در دوره ي تيموري نيز تيمور كه حمله به گيلان را جايز نمي ديد با ارسال نامه اي به حكومت آل كيا درگيلان فقط خواستارخراج شد ولي چون تيمور كه به قصد فتح چين عازم آن كشور بود، درگذشت ، مردم گيلان از دادن خراج نيزخودداري ورزيدند . گيلان پس ازعصرمغولان ، هم چنان كه به دوره ي پادشاهي صفويان نزديك مي شد به وسيله ي امراي محلي اداره مي گرديد و شاه تهماسب نيز حكـومت خان احمـدگيـلانی را بـه رسميـت شناخت در اين دوران اختلاف ولايات بيه پس و بيه پيش هرلحظه سبب بروز منازعاتي بين آنان مي گشت و با اين وضع خاندان كياييه از داخل پاشيـده مي شـد و اين وضع تا آغاز سلطنت شاه عباس ادامه داشت . شاه عباس كه ابداً به ادامه ي خود مختاري امراي محلي گيلان تمايلي نداشت ، منتظر فرصتي بود تا به خود مختاري خان احمد پايان دهد. پس از بروز وقايعي كه دامنه ي اختلافات شاه و خان احمد را وسيع تر ساخت سرانجام به دستور شاه ، لاهيجان از راههاي مختلف مورد حمله قرارگرفت . خان احمد شكست خورد و با كشتي عازم شيروان گرديد ، شاه عباس گيلان را ضميمه ي ولايات خود ساخت و حكام لاهيجان و فومن و گسكر را ازميان برداشت . شاه عباس پس از اين كار در دو منطقه ي بيه پيش و بيه پس حكام مخصوصي گماشت . از آن به بعد به استثناي 40 سالي كه آقاجمال فومنی و پسرش هدايت الله خان به استقلال درگيلان سلطنت كردند اين ولايت تحت قدرت حاكمي كه از مركز براي تمامي اين منطقه انتخاب مي شد قرارداشت .
جاذبه های تاريخی و گردشگری گيلان
رشت :
مجموعه ساختماني تاريخي ميدان شهرداری
موزه رشت
آرامگاه ميرزاكوچك خان جنگلی
كليسای ارامنه رشت
مدرسه شاهپور ( شهيد بهشتي رشت)
مسجد صفی رشت
آستانه مقدس امام زاده هاشم
9. بقعه خواهر امام و دانای علی
خانه ميرزا احمد ابريشم چی
بندرانزلي :
پل غازيان و پل ميان پشته
كاخ ميان پشته و موزه نيروی دريايی
تالاب بين المللي انزلی
شنبه بازارا نزلی
برج ساعت
ساختمان شهرداری
آرامگاه بی بی حوريه
موج شكن
تالش :
قلعه سلسال
اسپيه مزگت ( مسجد سفيد )
3. آبشار ويسادار
ييلاق الماس اسالم
منطقه باستانی آق اولر
مساكن ما قبل تاريخ مريان
پارك جنگلی گيسوم
ماخ سردار امجد
آستارا :
2. بقعه تاج الدين محمو د خيوی
3. باغ عباس آباد
4. منطقه كوهستانی حيران
فومن :
1. شهرك تاريخی ماسولي
2. 2- قلعه رودخان
3. امام زاده ابراهيم (شفت )
4. 4- قصر الله دادكوه
5. قصر سلسله جادو
صومعه سرا :
1. مناره آجری و پل خشتی مناره بازار گسگر
2. بقعه آقا سيد جعفر و ميرشاه
3. مقبره سلطان دختر سلطان محمودكيا
آستانه اشرفيه :
آستان مقدس سيد جلال الدين اشرف
آرامگاه استاد محمد معين
پل خشتی نياكو
لاهيجان :
1. بقعه شيخ زاهد گيلانی
مقبره كاشف السلطنه
بام سبز ( شيطان كوه )
مسجد اكبريه
مسجد چهار پادشاهان
بقعه چهار اوليا
ديلمان
تی تی كاروانسرا
لنگرود :
پل خشتي لنگرود
منطقه كوهپايه ای ليلا كوه
3. خانه منجم باشی
خانه دريا بيگی
ساحل چمخاله
باغات چای كومله
رودسر :
1. سفيد آب ( منطقه سياحتی رحيم آباد )
2. روستای سرولات چابكسر
3. منطقه اشكورات
4. منطقه ييلاقی املش سفلی وعليا
5. مجموعه ميدان اصلی رودسر
6. قله سماموس
7. پل تاريخی تميجان
رودبار :
1. منطقه باستاني تپه مارليك
2. غارهای كوه درفك
3. پنج تپه
4. حليته جان
5. كاروانسرای شاه عباس
6. سد منجيل
7. مزار شاه شهيدان
8. منطقه ييلاقی داماش
(( گروه آموزشی تاريخ استان گيلان))
منابع تاريخ گيلان :
1- تاريخ گيلان : الكساندر خودزكو ، ترجمه دكتر سيروس سهامی ، انتشارات پيام ، تهران 1345
2- مارليك : دكتر عزت الله نگهبان ، چاپ دوم ، 1356
3- ولايات دارالمرز ايران ، گيلان : هـ . ل . رابنيو ، ترجمه جعفر خمامی زاده ، انتشارات بنياد فرهنگ ايران ، تهران ، 1350
4- جغرافيای گيلان : محمد مهدی لاهيجانی ، نجف اشرف ، 1314
5- تاريخ گيلان وديلمستان : ظهير الدين مرعشی ، بنياد فرهنگ ايران ، تهران 1349
6- سفر نامه شمال : چارلز مكنزی ، ترجمه منصوره اتحاديه ، نشر گستره ، تهران 1359
7- تاريخ گيلان : ملا عبد الفتاح فومنی گيلانی ، ا نتشارات بنياد فرهنگ ايران ، تهران ،1349
8- ظروف فلزی مارليك : دكتر عزت الله نگهبان ، انتشارات سازمان ميراث فرهنگی كشور، تهران 1368
9- سفرنامه ملگونف به سواحل جنوبي درياي خزر: گريگوري والريا نوويچ ملگونف ، به كوشش مسعود گلزاری ، انتشارات دادجو ، تهران ، 1364
10- از آستارا تا استارباد : منوچهر ستوده ، انجمن آثار ملي ، 1349
11- گيلان درجنبش مشروطيت : ابراهيم فخرايی ، شركت سهامی كتابهای جيبی ، تهران1356
12- سردار جنگل : ابراهيم فخرايي ، انتشارات جاويدان ، تهران 1348
13- نامها و نامدارهای گيلان : جهانگير سرتيپ پور ، نشر گيلكان ، رشت 1371
14- جغرافيای تاريخی گيلان ، مازندران و آذربايجان از نظر جهانگردان : ابوالقاسم طاهری ، انتشارات شوراي مركزي ، تهران 1347
15- تاتها و تالشان : علی عبدلی ، انتشارات ققنوس ، تهران 1369
16- درياي مازندران : مهندس احمد بريماني ، انتشارات دانشگاه تهران ، 1355
17- نشانه هائي از گذشته دور گيلان و مازندران : جهانگير سرتيپ پور ، چاپ خرمي ، تهران 1356
18- گيلان : كريم كشاورز ، انتشارات شركت سهامي كتابهاي جيبي ، چاپ دوم ، تهران 1356
19-گيلان در گذرگاه زمان : ابراهيم فخرايی ، تهران ، انتشارات جاويدان ، 1354
20- تاريخ طبرستان و رويان و مازندران : سيد ظهيرالدين مرعشي ، نشر گستره ، تهران 1363
21- گيلان ( كتاب جوانان ) : كريم كشاورز ، شركت سهامي كتابهاي جيبي ، تهران 1362
22- سردار جنگل : ابراهيم فخرائي ، انتشارات جاويدان
23- شوروي و جنبش جنگل : گريگور يقيكيان ، انتشارات نوين ، تهران 1363
24- نگاهي به روابط شوروي ونهضت انقلابي جنگل : مصطفي شعائيان ، تهران ارديبهشت 1349
25- قيام غريب شاه گيلانی ( مشهور به عادل شاه ) : محمود پاينده ، انتشارات سحر ، تهران 1357
26- مشروطه گيلان : رابينو به كوشش محمد روشن ، انتشارات طاعتي ، رشت 1368
27- نهضت جنگل و اوضاع فرهنگي واجتماعي گيلان و قزوين : صادق كوچك پور ، به كوشش مير ابوالقاسمي ، نشر گيلكان ، رشت 1369
**
" گيلوا "در برگيرنده اشعار کلاسيک و آزاد محمود پاينده لنگرودی شاعر، پژوهشگر و شاعر گيلانی است که ، بين سال های 1333 تا 1376 خورشيدی سروده شده اند.
کتاب « گيلوا » به همت نشر "آتيا" منتشر و هم اکنون با قيمت 1400 تومان در بازار کتاب موجود است .
شعری از اين مجموعه را با عنوان « نمه شکار» مرور می کنيم .
مرغابيان اهلی دست آموز
در شُرشُر مداوم باران
مست وترانه خوان
بر آب صاف برکه نشستند
*
ما نيز آمديم ونشستيم
با بال های خسته
از رنج راه و دوری پرواز
بی واهمه زحيله ي تيزانداز
*
گفتند : ای نورسيدگان ز دياران دور دست
اينجا خوش آمديد !
*
گفتيم:
ای ناشناس ياران!
دريای مهربانی تان بيکرانه باد!
در شُرشُر مداوم باران
هر لحظه بزم برکه ي ما شادمانه تر،
پيوند آشنائی ما جاودانه باد!
*
ياران ميزبان،
کم کم ز ما کناره گرفتند و ما به مهر ،
پنداشتيم برکه به ما وا گذاشتند .
اما دريغ و درد ! که صيادها به خشم ،
داغ هزار گُل به دل ما گذاشتند.
*
هان ، ای ز راه آمده ، نا آزموده کار!
با مرد در عزای عزيزان گريستن
خوشتر که با برادر نامرد زيستن
مرداد 1368
بر پايه ي پژوهش هاي تازه، ميزان شادمانی در طي زندگي و مراحل مختلف آن تغيير مي كند.
به گزارش BBC در اين پژوهش از افراد درباره احساس رضايتشان از زندگي سوال شد.
بيشتر آنان اعلام داشتند اوايل زندگي بيشتر احساس شادی مي كردند، سپس با افزايش سن از اين حس كاسته شد، و پس از آن يعني بعد از دهه 40 سالگي مجددا احساس شادي افزايش نشان داد.
به نظر ميرسيد مردان در دوران جواني و نوجواني شادتر از زنان بودند، اما در مراحل بعدي زندگي زنان از لحاظ شادي سبقت گرفتند. در واقع رضايتمندي آنان در مقايسه با مردان در آغاز به طور متوسط كمتر از مردان بود.
سطوح كمتر اين احساس در زنان در دهههاي 30 و 40 سالگي و در مردان اغلب در دهه 40 سالگي مشاهده شد. به هر حال در هر دو گروه شادي و رضايتمندي در دهه پنجاه سالگي افزايش داشت.
اين ارزيابيها نموداري را به دست داده است كه به لحاظ ظاهري به يك لبخند شباهت دارد.
**