داستان كوتاهِ كوتاه
نويسنده: داوود خانی خليفه محله
ضيافت ستاره ها
شب تازه نفس بود. دوره گردِ جوان با گاري زهوار در رفته اش، خسته و بي رمق وقتي پاي در كوچه تنگ و قديمي نهاد، حس ناخوشايندي به دلش چنگ انداخت. به تهِ كوچه كه رسيد، مقابل در خانه استيجاري اش، تمامِ خرت و پرت هاي زندگي اش را درون گـــونيِ بزرگ چپانده شده ي يافت كه گوشه ي ديوار بيرون كوچه گذاشته شده بود. به ياد حرف تند ديشب صاحبخانه افتاد :
- "تا ظهر فردا، اگه اجاره بهاي دو ماهه ات رو نپردازي، آت و آشغالاتو مي ريزم بيرون... ديگه م حق نداري پاتو تو خونه بزاري، مي فهمي؟"
لختي به فكر فرو رفت و انده چهره اش را پوشاند. بعد با دست هاي استخواني و پينه بسته اش از گوني رها شده ي پاي ديوار؛ بالش، لحاف و پتوي رنگ و رو رفته اي را بيرون آورد و ته كوچه پهن كرد. همان جا بي محابا، ولو شد و سرش را روي بالش گذاشت و چشم به آسماني دوخت كه ستارگانش مي درخشيدند و مهتاب روي ديوار كاهگلي كوچه، نقش هايي از برگ هاي درختان انداخته بود كه با وزش بادِ سرد مي لرزيدند.
مرد، درِ دهانش را باز كرد و هواي سرد را با لذت به درون ريه ها كشيد. تا كنون، اين همه ستاره را بغل هم در دلِ آسمان نديده بود. غرق تماشاي ماه و ستاره ها، روزهاي زندگي را از نظر گذراند. لبخند شادي در پي روزني از عشق و اميد رخ نمايانْـد و از بار سنگين آن همه درد و اندوهش كاست و در چشم به هم زدني، پلك هاي سنگينش او را به ضيافت ستاره ها كشانيد…
بندرماهشهر / تابستان داغ 1367
**