یوسیف برودسکی شاعر روسآمریکایی و برنده جایزه نوبل ادبیات سال ۱۹۸۷ یکی از برجستهترین شاعران قرن بیستم و از چهرههای شاخص ادبیات تبعید در دوران ما محسوب میشود. زندگی و سرنوشت تراژیک این شاعر ناراضی شوروی سابق که حتا پس از فروپاشی کمونیسم نیز به میهن خود بازنگشت، آیینهای از موقعیت دشوار نویسندگان و شاعران دگرندیش دوران ماست.
در سال ۱۹۶۳، یوسیف الکساندرویچ برودسکی را به اتهام «بیکارگی» و آنچه اتحاد شوروی سابق آن را «انگلصفتی» مینامید بازداشت کردند. شاعر در این زمان ۲۳ ساله بود. در دادگاه از او پرسیدند چرا کار نمیکند. شاعر پاسخ داد، کار میکند و کارش نوشتن شعر است. پرسش بعدی این بود که چه کسی به او گفته که شاعر است. برودسکی چنین پاسخ داد: «چه کسی گفته که من انسانم؟». شاعر بودن برای شاعری مثل برودسکی چنان با زندگی درآمیخته است که چنین پرسشی برایش از بیمعناترینهاست.
+++
بیست ساله بود که بانوی شعر روسیه آنا آخماتووا نبوغ شعری او را دریافت. در زمانی که هنوز حتا یک شعر هم از او منتشر نشده بود، سطری از یکی از شعرهایش آزینبخش شعری از آخماتووا شد. آخماتووا در برودسکی تولد دوبارهی دوست دیرینه و ازدسترفتهی خود اوسیپ ماندلشتام را میدید. در وصف برودسکی جوان نوشت که از زمان مرگ ماندلشتام (که در اردوگاههای کار اجباری سیبری در دهه ۴۰ درگذشته بود) چنین سطور نافذی در آسمان شعر روسیه طنینانداز نشده است.
+++
دبیرستان را به پایان نرسانده، به کارهای متفاوتی پرداخت و در کنار آن آغاز کرد به آموختن زبانهای انگلیسی، لهستانی و اسپانیایی. هنوز هم گزیدهای که آن زمان از شعر متافیزیک انگلیسیزبان گرد آورد و منتشر کرد، اعتباری انکارنکردنی دارد. سایه این مکتب را تا پایان عمر کوتاهش در آثار شاعر میتوان دید. چنان شیفته شعر متافیزیک انگلیسی و بخصوص جان دان بود که مرثیهای فراموشناشدنی برای این شاعر کلاسیک انگلیسی سرود: «مرثیه بزرگ جان دان»
جان دان به خواب رفت. همهچیزی کنون خوابیدهست.
خلوتگاه، تختخواب، دیوارها و عکسها میخوابند،
میز، فرش و قفلها میخوابند،
درگاه، گنجه، پردهها،
جالباسی و شمع و چوبرختها خوابیدهاند.
و میتوان تصور کرد، زمانی که همه بایستی تنها در ستایش سوسیالیسم لب به سخن میگشودند، چنین سطوری چه گناهی میتوانست محسوب شود. متن جزیینگر، غیرسیاسی، خودکفا و آمیخته به عناصر مذهبی و اساطیری برودسکی، چه بسا برای واعظان رئالیسم سوسیالیستی، از شعرهای انتقادی هم خطرناکتر جلوه میکرد.
+++
شاعر به اتهام «بیکارگی» و «انگلصفتی» به ۵ سال کار اجباری در ایالت آرخانگلسک در شمال روسیه محکوم شد. این مسئله توجه محافل روشنفکری و هنری غرب را به خود جلب کرد و فشارهای بینالمللی از پس آن باعث شد که تبعید برودسکی یک سال بیشتر به طول نینجامد. در ژوئن ۱۹۷۲ شاعر را از روسیه اخراج کردند و تبعید سیاسی مکمل تبعید درونی شد؛ تبعیدی که از آغاز یکی از موضوعهای اصلی شعر برودسکی بود.
+++
برودسکی به محض ورود به اروپای غربی، مورد استقبال شاعر محبوباش دبلیو. اچ. اودن قرار گرفت؛ کسی که او را بزرگترین شاعر انگلیسی پس از تی. اس. الیوت میدانند. سپس راهی آمریکا شد و تا پایان عمر در آنجا ماند. در اینجا هم شاعر، که شعرش در تلاش برای بیشترین فاصلهگیری با موضوع بود، بیشترین فاصله جغرافیایی ممکن با میهناش را برگزید. تابعیت آمریکا را گرفت و یوسیف برودسکی رسما تبدیل به «جوزف برادسکی» شد. در آمریکا به تدریس زبان و ادبیات روسی در دانشگاه پرداخت و با وجود تسلط غیرقابلانکارش به زبان انگلیسی، بجز شعرهایی انگشتشمار، تنها مقالههایش را به زبان انگلیسی نوشت. سال ۱۹۸۷ جایزه نوبل ادبیات به این شاعر ناراضی شوروی تعلق گرفت. اعطای این جایزه به برودسکی سر و صدای زیادی به راه انداخت و بسیاری انگیزه اعطای این جایزه به او را نه ادبی بلکه سیاسی خواندند. اما هر روز که گذشت شاعران و منتقدان بیش از پیش در سراسر جهان، ارزش شاعری را دریافتند که در نثر اندیشمندانهاش دست کمی از فیلسوفان و کارشناسان آکادمیک ادبیات نداشت. شاعری خودساخته با تمام ضعفها و قوتهای فردی خودساخته و غیرآکادمیک.
+++
یوسیف برودسکی شاعر دشواریست، اما همچون هر شاعر بزرگ دیگری با چنگ زدن به حواس ما، و پیش از هر چیز به حس زبان، چنان به ذهن میآویزد و چنان جزییات را برجسته میکند که گاه دشواری نفوذ به شعر و ذهن شاعرانهاش را از یاد میبریم.
+++
از زمان جدایی برودسکی از خانواده، همسر و تنها فرزندش؛ از زمانی که مجبور به ترک میهناش شد؛ میهنی که دیگر هیچگاه حتا پس از فروپاشی شوروی بدانجا پانگذاشت، تبعید که همواره یکی از موضوعهای فکری او بود، جایگاه باز هم برجستهتری در شعرهایش یافت. شاید شاعر در شعر «اودیسهئوس به تلماخوس» که در سال ۱۹۷۲ سروده، دقیقا به همین مضمون نظر داشته است:
تلماخوس عزیزم
جنگ تروا
اکنون پایان یافته، برندهاش را به خاطر نمیآورم.
بیشک یونانیها بودند، زیرا فقط آنها میتوانند این همه مرده را
چنین دور از سرزمین خویش وانهند.
هنگامی که ما وقتمان را آنجا تلف میکردیم،
به نظر میرسد پوزییدون ِ پیر، فضا را کش میداد و گسترش میبخشید.
نمیدانم کجایم یا این مکان کجا میتواند باشد.
به نظر میآید جزیرهای باشد آلوده
با بوتهها، بناها، و خوکهای خُرخُرو
باغی دستخوش علفهای هرز؛ ملکهای، کسی.
علف و سنگهای عظیم … تلماخوس من!
همهی جزیرهها، به چشم یک آواره، شبیه یکدیگرند.
ذهن در شمارش موجها به اشتباه میافتد.
چشمان رنجه از آفاق دریا به اشک مینشینند.
گوشت ِ آب گوشها را میانبارد.
نمیتوانم به یاد آورم که جنگ چگونه به پایان آمد؛
حتی به یاد نمیآورم که تو چند سالهای.
پس بزرگ شو، تلماخوس من، نیرومند شو
فقط خدایان میدانند که ما، دوباره یکدیگر را خواهیم دید یا نه.
دیریست که دیگر آن کودکی نیستی
که جلوش ورزاهای شخمکار را دهنه میزدم.
اگر حقهی پالامدس نبود
ما دو هنوز در یک خانه زندگی میکردیم.
اما شاید حق با او بود، دور از من
تو از تمام مصیبتهای اودیپی در امانی،
و رویاهایت، تلماخوس من، در خور سرزنش نیست.
(ترجمه: محمد مختاری، «زادهی اضطراب جهان»، مرکز نشر سمر، تهران ۱۳۷۱)
+++
یوسیف برودسکی، شاعری که معیارهای اخلاقی را بر اساس معیارهای زیباشناختی میسنجید، که شعر را تنها ضمانت موجود برای مبارزه با نادانی و ابتذال احساسات بشری میدانست، که قافیههای شکستهاش تصویر درهمشکستگی تبعید بود، شاعر خواب جاوندان جان دان، خود در ۲۸ ژانویه ۱۹۹۶ در خواب درگذشت.
مقدمه: زنده ياد, دكتر مجدالدين مير فخرايی, متخلص به گلچين گيلانی, در شهريور ماه 1289 خورشيدي در شهر زيباي رشت پا به عرصه ي گيتي نهاد. وي در سال 1312 از دانشسراي عالي, مدرك ليسانس گرفت. با آن كه رشته ي تحصيلي اش فلسفه و زبان فرانسه بود, به انگلستان رفت و با اخذ مدرك پزشكي, تا پايان عمر در همان كشور به طبابت پرداخت. گلچين گيلاني از پيشگامان شعر نو, اشعار زيبا و دلنشيني از خود به يادگار گذاشته است.
وي در سن 62 سالگي؛ يعني 29 آذر ماه 1351 در شهر لندن درگذشت.
با بازخوانيِ كامل شعر بــارانِ گلچين گيلاني, دمي در ابرهاي خيال بــاران زاي گيلان فرو مي رويم تا شايد تصوير سبز روزهاي كودكي مان را در آن دورنماها حس نماييم.
بــاز بــــــاران
باز باران,
با ترانه,
با گهرهاي فراوان
مي خورد بر بامِ خانه
*
من به پشتِ شيشهْ تنها
ايستاده:
در گذرها رودها راه اوفتاده.
*
يك دو سه گنجشكِ پرگو
باز هر دم
مي پرند اين سو و آن سو
*
مشت و سيلي
آسمان امروز ديگر
نيست نيلي
*
گردشِ يك روز ديرين
خوب و شيرين
تويِ جنگل هاي گــــيلان:
*
شاد و خرّم
نرم و نازك
چست و چابك
*
از چرنده
از خزنده
بود جنگل گرم و زنده
*
آسمان آبي چو دريا
يك دو ابر اينجا و آنجا
چون دلِ من روزِ روشن.
*
بوي جنگل, تازه و تر
همچو مي, مستي دهنده
بر درختان مي زدي پَر
هر كجا زيبا پرنده.
*
بركه ها آرام و آبي
برگ و گل هر جا نمايان
چترِ نيلوفر, درخشان
آفتابي.
*
سنگ ها از آب جسته
از خزه پوشيده تن را
بس وزغ آنجا نشسته
دَم به دَم در شور و غوغا.
*
رودخانه,
با دو صد زيباْ ترانه
زيرِ پاهاي درختان
چرخ مي زد... چرخ مي زد همچو مستان.
*
چشمه ها چون شيشه هاي آفتابي
نرم و خوش در جوش و لرزه
تويِ آنها سنگ ريزه
سرخ و سبز و زرد و آبي.
*
با دو پاي كودكانه
مي دويدم همچو آهو,
مي پريدم از سرِ جو,
دور مي گشتم ز خانه.
*
مي پراندم سنگ ريزه
تا دهد بر آب لرزه
بهرِ چاه و بهرِ خاله
مي شكستم كَـردِه خاله (1)
*
مي كشانيدم به پايين
شاخه هاي بيدمشكي
دست من مي گشت رنگين
از تمشكِ سرخ و مشكي
*
مي شنيدم از پرنده
داستان هاي نهاني
از لبِ بادِ وزنده
رازهايِ زندگاني.
*
هر چه مي ديدم در آنجا
بود دلكش, بود زيبا
شاد بودم,
مي سرودم:
*
" روز! اي روزِ دلارا!
داده ات خورشيدِ رخشان
اين چنين رخسارِ زيبا,
ورنه بودي زشت و بي جان!
*
اين درختان
با همه سبزيّ و خوبي
گو, چه مي بودند جز پاهاي چوبي
گر نبودي مهرِ رخشان!
*
روز! اي روز دلارا!
گر دلارايي ست از خورشيد باشد.
اي درختِ سبز و زيبا!
هر چه زيبايي ست از خورشيد باشد..."
*
اندك اندك, رفته رفته, ابرها گشتند چيره
آسمان گرديد تيره
بسته شد رخسارهء خورشيدِ رخشان
ريخت باران, ريخت باران.
*
جنگل از بادِ گريزان
چرخ ها مي زد چو دريا.
دانه هاي گردِ باران
پهن مي گشتند هر جا.
*
برق چون شمشيرِ بـرّان
پاره مي كرد ابرها را
تندرِ ديوانه غـرّان
مشت مي زد ابرها را.
*
رويِ بركه, مرغِ آبي
از ميانه, از كناره,
با شتابي
چرخ مي زد بي شماره
*
گيسويِ سيمينِ مِـه را
شانه مي زد دستِ باران,
بادها با فوتِ خوانا
مي نمودندش پريشان.
*
سبزه در زيرِ درختان
رفته رفته گشت دريا
تويِ اين دريايِ جوشان
جنگلِ وارونه پيدا.
*
بس دلارا بود جنگل!
به! چه زيبا بود جنگل!
بس ترانه, بس فسانه,
بس فسانه, بس ترانه
*
بس گوارا بود باران!
به! چه زيبا بود باران!
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهايِ جاوداني, پندهايِ آسماني:
*
" بشنو از من, كودكِ من!
پيشِ چشمِ مردِ فردا
زندگاني – خواه تيره, خواه روشن –
هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا! "
*
(1)كرده خاله: ني و يا چوبي كه سطل را به آن مي نهند و از چاه آب مي كشند.
معرفی چند کتاب پيرامون شاهنامه فردوسی
ü حماسه در راز و رمز ملی / محمد مختاری / نشر قطره
ü تصوير آفرينی در شاهنامه فردوسی / دکتر منصور رستگار فسايی / دانشگاه شيراز
ü زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه / دکتر محمد علی اسلامی ندوشن/ شرکت سهامی انتشار
ü ايران و جهان از نگاه شاهنامه / دکتر محمد علی اسلامی ندوشن/ انتشارات اميرکبير
ü درآمدی بر انديشه و هنر فردوسی / سعيد حميديان/ نشر مرکز
ü حماسه سرايی در ايران / دکتر ذبيح الله صفا / انتشارات فردوس
ü زندگينامه فردوسی و سرگذشت شاهنامه / دکتر محمد دبير سياقی/چاپ و انتشارات علمی
ü ز گفتار دهقان, شاهنامه فردوسی / اقبال يغمايی / انتشارات توس
ü شاعر و پهلوان در شاهنامه/ دکتراُلگا ديويدسن / نشر تاريخ ايران
ü شاهنامه فردوسی و فلسفه تاريخ ايران/ مرتضی ثاقب فر/ انتشارات معين و قطره
ü در پيرامون شاهنامه / مسعود رضوی/ انتشارات جهاد دانشگاهی دانشگاه تهران
ü حماسه داد / ف.م. جوانشير / انتشارات جامی
ü حماسه ايران, يادمانی از فراسوی هزاره ها / جليل دوستخواه / دفتر نشر آگه
ü تن پهلوان و روان خردمند / شاهرخ مسکوب/ انتشارات طرح نو
ü فردوسی و شهر او / مجتبی مينوی/ انتشارات توس
ü جاذبه های فکری فردوسی/ دکتر احمد رنجبر/ انتشارات اميرکبير
ü سيمای فردوسی در گذر زمان / هدايت زهرايی / انتشارات بنياد
ü مازهای راز, جستارهايی در شاهنامه/ دکتر مير جلال الدين کزازی/ نشر مرکز
ü پژوهشی در شاهنامه / دکتر حسين کريميان / انتشارات سازمان اسناد ملی ايران
ü سرو سايه فکن, در باره فردوسی و شاهنامه/ دکتر اسلامی ندوشن/ انتشارات انجمن خوشنويسان ايران
ü در پيرامون رستم و اسفنديار / انتشارات جهاد دانشگاهی دانشگاه تهران
ü پژوهشی در انديشه های فردوسی/ فضل اله رضا/ انتشارات علمی و فرهنگی
ü اژدها در اساطير ايران / دکتر منصور رستگار فسايی/ نشر توس
ü فردوسی و هومر / کامران جمالی / انتشارات اسپرک
ü آيين ها در شاهنامه/ دکتر محمد آبادی باويل/ انتشارات سوده
**
سوم آبان 1379 فريدون مشيری از ميان اهل ادب و فرهنگ ايران رفت. سال 79 برای اهل ادب و فرهنگ ايران زمين سال تلخی بود. نوروزش با خبر رفتن نادر نادرپور آغاز شد و پس از آن نصرت رحمانی، هوشنگ گلشيری، محمود احيايی، احمد شاملو، فريدون مشيری، نفيسه رياحی و... رفتند.
منبع: سايت فارسي بي بي سي
فريدون مشيری از جمله شاعرانی است که دراوايل دهه سی مطرح شد، اما با انتشار شعر عاشقانه کوچه در اوايل دهه چهل شهرت بسيار يافت. عاشقانه ای که چهل و چند سال است جوانان سه نسل جوانی و عاشقی را با آن آغاز می کنند.
در سال های اخير وقتی در باره شعر کوچه صحبت می شد مشيری می گفت: "من شعرهای ديگری هم دارم. ما سال هاست از آن کوچه گذشتيم."
مشيری با غزل و مثنوی آغاز کرد و پس از آشنايی با شعرنو، به آن روی آورد. اما هرگز راه افراط را نپيمود.
پيش از انقلاب و در دوران پر تلاطم دهه های چهل و پنجاه بخش روشنفکری جامعه توجه چندانی به اشعار مشيری نمی کرد و اشعار او بيشتر مورد پسند عامه مردم بود.
اما پس از انقلاب با توجه بيشتر او به مضامين انسان دوستانه و وطن خواهانه در اشعارش، جامعه روشنفکری هم با او از سر دوستی درآمد. به جرات می توان گفت که فريدون مشيری در سال های پس از انقلاب شاعرتر بود.
سيمين بهبهانی در باره مشيری گفت: هر شاعری در کارش دوره های مختلف دارد، ولی فريدون مشيری خيلی کمتر از شاعران ديگر در دوره های مختلف شعريش اختلاف سبک داشت. اشعار او از اول بی نقض، آرام، ملايم و مردم پسند بود. البته در دوران پختگی اشعارش منسجم تر شده و ديگر خامی جوانی را ندارد.
به نظر خانم بهبهانی، فريدون مشيری در بيست سال پايانی زندگی اش درخشان ترين دوران شعری خود را داشته.
خانم بهبهانی می گويد: به نظر من در بيست سال پايانی، مشيری فلسفه زندگی خودش را پيدا کرده و آن محبت به ديگران، نگاه به زندگی با خوش بينی و نگاه کردن به اطرافيان با مهر و علاقه و دوستی وطن بود.
خانم بهبهانی درباره شعر مشيری می گويد: از لحاظ ظاهر و بلند و کوتاه کردن مصرع ها، البته می توانيم بگوييم شاعر نيمايی است، برای اينکه وزن شعر را آن طوری که نيما توضيح داده، مشيری با اغماض و احتياط بيشتری ادامه داده، وليکن از لحاظ مفهوم و درونمايه و از لحاظ طرز نگاه به زندگی و تشبيهات به هيچوجه نمی توانيم او را شاعری نيمايی بدانيم. شايد بشود گفت مشيری با حفظ حدود شعر کلاسيک، به شعر نيمايی هم روی آورده است.
به نظر خانم بهبهانی از نظر سبک، سادگی و بلاغت شعر حميد مصدق به سبک مشيری نزديک بود، ولی از لحاظ درونمايه و طرز تفکر با هم تفاوت داشته اند. او شعر هر دو را لطيف و بی ايهام می داند.
دکتر عبدالحسين زرين کوب در باره فريدون مشيری گفته است: "با چنين زبان ساده، روشن و درخشانی است که فريدون، واژه به واژه با ما حرف می زند، حرفهايی را می زند که مال خود اوست، نه ابهام گرايی رندانه، شعر او را تا حد هذيان، نامفهوم می کند و نه شعار خالی از شعور آن را وسيله مريدپروری و خودنمايی می سازد. شعر او، زبان در سخن شاعری است که دوست ندارد در پناه جبهه خاص، مکتب خاص و ديدگاه خاص خود را از اهل عصر جدا سازد. او بی ريا عشق را می ستايد، انسان را می ستايد و ايران را که جان او به فرهنگ آن بسته است دوست دارد.»
دکتر زرين کوب در کتاب جشن نامه فريدون مشيری که در سال ۷۷ به همت علی دهباشی منتشر شد، در باره او نوشته است: "زبان مشيری بی آنکه بازاری باشد، ساده است و در عين اين سادگی به نحو مرموزی فاخر و متعالی نيز هست. واژگانش با آنکه گهگاه از تازگی و سادگی تلالو دارد، زبان اهل کوچه نيست ... به گمان من فريدون شاعری واقعی است: شاعر واقعی عصرما، هنرمندی بی ادعا، شاعری خردمند و فرزانه ای ايرانی که ايرانی بودنش هم او را از دلواپسی برای سرنوشت انسان، برای آينده انسانيت و برای دنيای فردا مانع نمی آيد."
فريدون مشيری در سال ۱۳۰۵ در تهران متولد شد. تحصيلات خود را تا پايان دبيرستان در مشهد گذراند و سپس در دانشگاه تهران در رشته زبان و ادبيات فارسی به تحصيل پرداخت. چندی بعد دانشکده را وانهاد و به روزنامه نگاری روی کرد. او سال ها عضو هيات تحريريه نشريه سخن و مجله های روشنفکر و سپيد و سياه او بود.
مشيری از سال ۱۳۲۴ تا بازنشستگی اش در ۱۳۵۷ در وزارت پست و تلگراف و تلفن و شرکت مخابرات کار می کرد
.
او گاهی نيز به ترانه سرايی می پرداخت که معروف ترين آنها پرکن پياله را با صدای محمدرضا شجريان و ياد يار مهربان با صدای کاوه ديلمی و به ياد غلامحسين بنان است. شماری از اشعار آوازهای فيلم دلشدگان نيز از کارهای اوست.
فريدون مشيری پس از سال ها مبارزه با سرطان خون، روز سه شنبه سوم آبان ماه ۱۳۷۹ چشم از جهان فروبست و به ديگر اسيران خاک پيوست.
شعر "کوچه" از کتاب ابر و کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتی از اين عشق حذر کن
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
آب آيينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به سنگ زدی من نرميدم نگسستم
بازگفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم
پای دردامن اندوه کشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
**
به بهانه انتشار " پنجاه و سه ترانه عاشقانه "
در شعرهای عاشقانه و در سرآمد آنها، در اشعار عاشقانه احمد شاملو، عشق محملی می شود برای بيان دردها و آلام انسان. انسانی که شرايط موجود را نمی پذيرد و به زشتی ها نه می گويد.
گفتگوی سايت فارسی بی بی سی با محمد شمس لنگرودی
محمد شمس لنگرودی در سال ۱۳۲۹ در لنگرود متولد شد. سرودن شعر را از دهه پنجاه آغاز کرد، اما پس از انتشار مجموعه های "خاکستر و بانو" و "جشن ناپيدا" در اواسط دهه شصت به شهرت رسيد. او در دانشگاه تاريخ هنر درس می دهد. "پنجاه و سه ترانه عاشقانه" مجموعه اشعار پنجاه و سه سالگی اوست.
لنگرودی درباره تفاوت فضای شعرهای "پنجاه و سه ترانه عاشقانه" با اشعار قبلی خود می گويد: " فکر می کنم فضاهايم به طور کلی با کتابهای قبلی فرق کرده، برای اينکه در کتابهای قبلی جهان من در مجموع جهانی تاريک، بسته و غم آلوده بود. من جهان را اينطور می ديدم و هيچ منفذ و راه گريزی هم در آن سراغ نداشتم. اما قبل از اينکه اين کتاب شعر را شروع کنم با وضعيتی که در زندگی ام پيش آمده بود آرام آرام به جهان روشنايی پا گذاشته بودم و طبيعتا جهان متفاوت، تکنيک ها، درک و فضا متفاوتی طلب می کند و برای همين جهان در اين کتاب جهان روشنی است."
او معتقد است آنچه به وقوع پيوسته ادامه زندگی اوست و گذشته خود را سبب پيدايش اين مجموعه می داند.
لنگرودی در باره آنچه بر او گذشته و سبب بروز نگاه تلخ و نوميد در اشعار قديمی اش شده، می گويد: " فکر می کنم عواملی که باعث نوشتن آن شعرها شده يکی زندگی رنجبار و تلخ گذشته انسان ايرانی بوده جدا از من، و ديگری سرخوردگی های سياسی، ايدئولوژيک و زندگی شخصی خودم. اين دو عامل بستری در من فراهم کرد برای پناه جويی. دنبال پناهی بودم برای رهايی از مشکلاتی که در زندگی مرا به اينجا رسانده و سومين علتی که باعث نوشتن اين شعرها شد، خودش بايد به وجود می آمد که خوشبختانه به وجود آمد. در باره چگونگی آمدنش در زندگی ايرانی نمی شود زياد توضيح داد."
"اتفاقی که در پنجاه و سه ترانه عاشقانه برای من افتاد اين بود که ناگهان ديدم مثل اينکه آنچه بر من گذشته از اول کج راهه بوده، اين تصور که کليد قفلهای جهان در دستان ماست، تنها تصور و توهم بوده است."
شمس لنگرودی معتقد است انسانهای "شورمند و اميدوار" پس از سرخوردگی های سياسی و ايدئولوژيک زودتر نوميد و بی پناه می شوند و اگر در زندگی اين آدم ها پناهی نباشد، در لغزندگی زندگی، سر يک پيچ از بين می روند.
او می افزايد: " دو نمونه درخشان اين موضوع صادق هدايت و احمد شاملو است. اگر اتفاقی که برای شاملو افتاد، يعنی پيدا شدن آيدا، برای هدايت هم می افتاد هدايت خودش را از بين نمی برد. اين را به اتکای کتاب 82 نامه صادق هدايت به حسن شهيد نورايی که آقای پاکدامن در فرانسه منتشر کرد، می گويم . يعنی هدايت به ريسمان نازک در حال پاره شدن شهيد نورايی چسبيده بود که از آن بلندا به دره نيفتد. اما وقتی رسيد که ديد او هم مرد، هدايت ديگر هيچ چيز نداشت و همان روز خودش را کشت. شما شعرهای قبل از آيدا را نگاه کنيد، می بينيد شاملو دارد دچار ياس مطلق می شود. خودش هم می گويد به هنگامی که طناب دار من از هم گسست، چنان چون فرمان بخشايشی فرود آمدی. اين آدمها بيشتر در معرض شکستگی اند."
شمس لنگرودی اعتقاد دارد "متوهم نبودن" به معنای ارزش قائل نشدن برای آزادی و عدالت نيست و می گويد: " آزادی و عدالت ارزش خودشان را دارند. شعر بايد وجود داشته باشد برای زيباترکردن همين حيات کوچولو. شعر، هنر ، آزادی خواهی و عدالت خواهی برای زيباتر کردن و عمق بخشيدن به اين زندگی کوتاه و کوچک است."
او درباره اينکه چقدر امکان دارد در "پنجاه و سه ترانه عاشقانه" ناخودآگاه او به زمانه پاسخ داده باشد، می گويد: " حقيقت اين است که اين شعرها از ناخودآگاه آمده و ناخواسته اتفاق افتاده است. اما فکر می کنم من با دهان عطش زده دنبال آن بودم که پيدايش کردم. يعنی زمانه ديگر اين را می طلبيد. يعنی زمانه از سياهی، از تاريکی، رنج و فقر و بی عدالتی خسته شده، همين طوری که ما خسته شده ايم. اتفاقی نيست که فيلم های کمدی خيلی فروش دارد. اتفاقی نيست که همه آهنگ های تند و شتاب آلود را دوست دارند. برای اينکه همه ما از مرگ، از يکنواختی، از بيماری، از سياهی و تاريکی خسته شده ايم و فکر می کنم اين شعرها اگر هم ناخودآگاه نبوده، اما پاسخ آگاهانه ای به اين وضعيت است."
در شعرهای عاشقانه و در سرآمد آنها، در اشعار عاشقانه احمد شاملو عشق محملی می شود برای بيان دردها و آلام انسان. انسانی که شرايط موجود را نمی پذيرد و به زشتی ها نه می گويد.
درعاشقانه های شاعران نو، قدمايی مانند نادر نادرپور و فريدون مشيری اندوهی تلخ جريان دارد. گويی آنها هميشه در حسرت گلی که نچيده اند و زندگی ای که نکرده اند هستند، اما در اشعار سپيد "پنجاه و سه ترانه عاشقانه" زندگی جريان دارد و عشق محمل چيزی نيست، جز پرشوری و روشنی. شمس لنگرودی در اين باره می گويد: " دليل اينکه در شعر های نادرپور و مشيری با اندوه مواجهيم، اين است که به گمان من آنها عاشق نيستند، دنبال عشق اند. فقط در شعر معاصر نيست که اين جوری است. نگاه کنيد در شاعران کهن ما يکی دو شاعر هستند که شعرهای عاشقانه شان شورمندانه است، بقيه با خاکساری همراه است."
"اشعار مولوی شورمند و روشنايی بخش است. اين قدر که بهار در شعر مولوی است در شعر هيچ شاعر ديگر نيست. هيچ شاعری در هيچ ديوانی به اندازه مولوی از بهار و روشنی صحبت نکرده، شعر حافظ يا عاشقانه نيست يا اگر عاشقانه است يک اميد و روشنايی در ته اش است و البته کمی شيطنت."
به گفته شمس لنگرودی " در تاريخ ادبيات و حتی در نوشته های نويسندگان کلاسيک آمده است که عشق در شعر شاعران خراسانی با شادی و شعفی همراه است، در صورتی که در ديگران با خاکساری و سرخوردگی همراه است."
"فکر می کنم نادرپور و مشيری از شعرای بسيار خوب ما بودند، ولی به گمان من عاشق نبودند، آنها خواهان عشق بودند. عشق را دوست داشتند. عشق در ذهنشان وجود داشت و در واقعيت بيرونی وجود نداشت."
چاپ دوم "پنجاه و سه ترانه عاشقانه" همين روزها منتشر خواهد شد. اين مجموعه دارای شعرهايی است خواندنی و ماندنی که با گذشت زمان شايد برخی شعرها و سطرهای تازه و بکر آن اينجا و آنجا نقل خواهدشد.
کتابشناسی محمد شمس لنگرودی
شعر
رفتار تشنگی ۱۳۵۵
در مهتابی دنيا ۱۳۶۳
خاکستر و بانو ۱۳۶۵
جشن ناپيدا ۱۳۶۷
قصيده لبخند چاک چاک ۱۳۶۹
پنجاه و سه ترانه عاشقانه ۱۳۸۳
تحقيق
گردباد شور جنون ( سبک هندی و کليم کاشانی ) ۱۳۶۶
مکتب بازگشت ( تحقيق در تاريخ و شعر دوره های افشاريه، زنديه و قاجار ) ۱۳۷۲
تاريخ تحليلی شعرنو ( ۱۲۸۴ - ۱۳۵۷ ) چهار مجلد ۱۳۷۷
داستان برای کودکان
شبی که مريم گم شد ۱۳۷۸
رمان
رژه بر خاک پوک ۱۳۷۰
**
يادی از ابراهيم شكيبايی لنگرودی؛ شاعر گيلان
ابراهيم شكيبايی لنگرودی شاعر گيلانی روز چهارشنبه، 17 خرداد ماه سال 1385 خورشيدي، در سن ۶۶سالگي به دليل بيماري دارفاني را وداع گفت.
از زنده ياد شكيبايي، چندين مجموعه شعر از جمله "بی هيچ تكيه گاه" ، "لاكوی" و "ديگر خواب بايد ديد" به يادگار مانده است.
وی به ۱۳۱۹خورشيدی در شهرستان لنگرود متولد شد. شكيبايی بازنشسته ارتش و هم رديف شاعراني همچون مرحوم محمود پاينده لنگرودی، شمس لنگرودی، حسين درتاج، كريم رجب زاده، محمد بندری و احمد خويشتندار بود.
پيكر اين شاعر توانمند روز پنجشنبه، 18 خرداد ماه با حضور اعضاي جامعه هنر و ادب گيلان و اقشار مختلف مردم از محل بيمارستان امينی لنگرود تشييع و در مزار شهداي اين شهرستان در قطعه هنرمندان در جوار مزار مرحوم "محمود پاينده لنگرودي" به خاك سپرده شد.
**
شعری از وی:
من به گل های قشنگ
و به گلدان هايم...
عشق می ورزم
من صميمی هستم-
با طبيعت همه فصل
من تفاوت دارم
من دلم می گيرد
وقتی از سيلی باد-
برگ ها می ريزند.
و درخت
می نشيند عريان.
**
گل زرد و يادی از امير هوشنگ ابتهاج گيلانی (ه.الف.سايه )
گل زرد و گل زرد و گل زرد
بيا با هم بناليم از ســر درد
عنان تا در كف نامردمان است
ستم با مرد خواهد كرد نامـرد
**
سال های دانشجويی در تهران، دوبيتی زيبا و دلنشين " گل زرد " هوشنگ ابتهاج گيلانی را بارها بين دانشجويان، هنگام صرف ناهار، استراحت، مطالعه و خواب و... با سوز ويژه ا ی می خواندم. يكي از دوستان رامسری ام يك بار بهم گفت: چه شعر باشكوهی! كي آن را سروده اي؟ و بعد مي گفتم اين دوبيتي را " سايه " - بزرگ ترين شاعر غزل سرای ايران- سروده است.
و حالا بيش از يك دهه در سايه سار روزگار پر فريب و نامرادی، هنوز دوبيتی زيبا و دلنشين سايه، بوی خاطرات دانشجويی را به مشام می رساند.
**
امير هوشنگ ابتهاج، مشهــور به «ه.الف سايه» و متخلص به سايه، اديب و شاعر غزلسرای پرآوازه ي ايرانی، در سال ۱۳۰۶ در رشت متولد شد. هوشنگ ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام " گاليا " شد که در رشت ساکن بود و اين عشق دوران جوانی دست مايه اشعار عاشقانه ای شد که در آن روزگار سرود.
**
" گيلوا "در برگيرنده اشعار کلاسيک و آزاد محمود پاينده لنگرودی شاعر، پژوهشگر و شاعر گيلانی است که ، بين سال های 1333 تا 1376 خورشيدی سروده شده اند.
کتاب « گيلوا » به همت نشر "آتيا" منتشر و هم اکنون با قيمت 1400 تومان در بازار کتاب موجود است .
شعری از اين مجموعه را با عنوان « نمه شکار» مرور می کنيم .
مرغابيان اهلی دست آموز
در شُرشُر مداوم باران
مست وترانه خوان
بر آب صاف برکه نشستند
*
ما نيز آمديم ونشستيم
با بال های خسته
از رنج راه و دوری پرواز
بی واهمه زحيله ي تيزانداز
*
گفتند : ای نورسيدگان ز دياران دور دست
اينجا خوش آمديد !
*
گفتيم:
ای ناشناس ياران!
دريای مهربانی تان بيکرانه باد!
در شُرشُر مداوم باران
هر لحظه بزم برکه ي ما شادمانه تر،
پيوند آشنائی ما جاودانه باد!
*
ياران ميزبان،
کم کم ز ما کناره گرفتند و ما به مهر ،
پنداشتيم برکه به ما وا گذاشتند .
اما دريغ و درد ! که صيادها به خشم ،
داغ هزار گُل به دل ما گذاشتند.
*
هان ، ای ز راه آمده ، نا آزموده کار!
با مرد در عزای عزيزان گريستن
خوشتر که با برادر نامرد زيستن
مرداد 1368
انتشار كتاب و سي دى اشعار فروغ فرخزاد با صداى نيكي كريمي
به تازگى از سوى نشر توفيق آفرين در تهران، يك كتاب كوچك شعر بنام «بارديگر، تولدی ديگر» كه يك سي دى را نيز در بر مي گيرد، انتشار يافته است. در اين كتاب به دو زبان انگليسي و فارسي از فروغ فرخ زاد، سرودها و جهانبينىاش سخن به ميان آمده و بر سي دى آن هم چند سروده معروف فروغ فرخ زاد نشسته كه جملگى توسط خانم نيكي كريمي، بازيگر سرشناس و كارگردان سينما دكلمه شده است.
نيکی کريمی در آغاز کتاب کوچکی كه بر روي اين سي دي دكلمه شده است، به تشريح ديدگاه های خود نسبت به اشعار فروغ فرخ زاد پرداخته و گفته است: شعر فروغ برايش ساده و صميمیست و اين طور به نظر میرسد که گفتگوی خودش با خودش است. سوای اين، شعر فروغ برايش زمزمهای زنانه است.
نيکی کريمی سپس شهامت فروغ فرخزاد را میستايد و میگويد، او بوده است که صدای شکسته در گلوی زنان را فرياد کشيده و در پايان ابراز خوشحالی میکند که صدايش همراه با شعر فروغ در اين سی.دی جای گرفته است، از جمله اين قطعه:
به آفتاب ســـلامی دوباره خواهم داد
به جويـــــبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طويــــلم بودند
به رشد دردناک سپيدارهای باغ که با من
از فصل های خـــشک گذر میکردند
به دستههای کــــــــــلاغان
که عطر مـــــــزرعههای شبانه را
برای من به هديـــــــه می آوردند
به مادرم که در آييــــنه زندگی میکرد
و شکل پيـــــــــــری من بود
و به زمين، که شهوت تکرار من، درون ملتهباش را
از تخمههای سبز میانباشت، سلامی دوباره خواهم داد
بخشى از اين کتاب نيز، اختصاص به سرودههای فروغ فرخ زاد به زبان انگليسی دارد. در اين بخش زنده ياد «کريم امامی»، مترجم سرشناس، برخی از اشعار فروغ را به زبان انگليسی برگردانده و در پيشگفتار آن ضمن اشاره به آشنايياش با فروغ در سازمان «گلستان فيلم» از فيلم مستند «خانه سياه است» ياد میکند و آن را يکی از قوی ترين فيلمهای مستند تاريخ سينمای ايران میداند و در پايان افسوس میخورد که فروغ جوان مرگ شد و فرصت خلاق آثار بيشتری را در هر دو گسترهی شعر و سينما نيافت.
تولدی ديگر، به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد، تنها صداست که میماند، باد ما را خواهد برد، پرنده مردنیست و بالاخره فتح باغ، از جمله سرودههايی از فروغ فرخ زاد است که در سی.دی «بارديگر، تولدی ديگر» دکلمه شده و از سوی نشر «توفيق آفرين» در تهران انتشار يافته است.
**
شعري از: شرف قزوينى
سخن يار؛ شادى بسيار
با من ســــــــــخن از فرقت دلدار مگوييد
از مـــــــــــرگ، سخن در بر بيمار مگويـيد
از شـــــــــــادى بسيار مبادا كه بـــــميرم
با من خبر وصل به يك بار مـــــــــــــــگوييد
اى همنفسان! آمده جان بر لـبم از شوق
امروز به غير از سخن يـــــــــــــــار مگوييد